چهارشنبه سوری
همه همسایه ها دم غروب میومدند تو کوچه و با شیرینی و آجیل از هم استقبال میکردند و کوچیک و بزرگ از رو آتیش میپریدند و سرخی تو از من زردی من از تو میخوندند
وقتی همه به خونه ها شون میرفتند تازه قاشق زنها پیداشون میشد که پسرهای جوون محل بودند که چادر انداخته بودند رو سرشون و معمولا در خونه دختر مورد علاقشون مبرفتند و اونقدر با قاشق به کاسشون میکوبیدند تا بیان و تو کاسه اش آجیل و شیرینی بریزند
پسرزنها هم میرفتن سر کوچه فال گوش می ایستادن
دیشب کوچه ما میدان جنگ بود
از تی ان تی و فشفشه و نارنچک و آبشار و هفت ترقه بگیر تا موشک سوتی و ...
چقدر همه چیز عوض شده