قصه این روزها

یکی بود و یکی نبود

یه روزی یکی اومد اصرار که ترا خدا کمکم کن و کارهای گرافیکم رو ببین و نظر بده .

تا جایی که تونستم کمکش کردم و اومد دفتر و دو ساعتی گپ زدیم و نمیدونم بعضی از آدمها چه زود پسرخاله میشند و به دوستان به چشم یک طناب برای آویزون شدن نگاه میکنند . من هم که زیاد از این بلاها سرم اومده سر طناب رو ول کردم و اون که زمین خورده خیلی دردش گرفته و با شرمندگی از شما تو وبلاگم چرت و پرت کامنت میگذاره .   

شما به بزرگواری خودتون ببخشیدشون جوونند و جاهل

یک شوخی بیمزه

ساعت ۸ دانشگاه بودم و  و ژوژمان  بچه ها بود و بعد هم امتحان عملی کامپیوتر

یه ساعتی تا امتحان کتبی فاصله بود و هر کدوم یه گوشه مشغول درس خوندن بودند. رئیس آموزش  اومد بره تو اتاقش و کلید روی در اتاق جا موند و چند تا از دانشجویان شیطون در رو روش قفل کردند و یک ربعی اون بنده خدا زندانی شد و تازه اول ماجرا بود

با قیافه برافروخته اومد دفتر اساتید و با لهجه ترکی گفت : نامرد و بی .... اگر اون دانشجو رو پیدا نکنم. همه امتحانات امروز منتفی است و امتحانات میافته برای وقت دیگه ای و خلاصه ..... سه ساعت معطلی و بلاخره دانشجوی شیطون از خود گذشتگی کرد و خودش  رفت و اعتراف کرد و نمیدونم کارش به کمیته انظباطی کشید یا نه تا امتحان برگزار شد .

تازه رسیدم تهرون. شوخی بیمزه ای بود.

------------------------------------

شنیدم ستاد هاشمی به هر دختر و پسر جوون که با ماشیناشون تو کارناوالهای شادی شرکت کنند روزی ۲۰ هزار تومن میده و هر چی ماشین مدل بالاتر باشه قیمت گرونتره

من همچنان معتقدم که باید رای داد و باید به یک روند سیاسی رای داد و به معین رای میدم

محمود و انتخابات

هشت سال پیش محمود ۳ ساله بود و صبح راه افتادیم بریم رای بدیم و وسط راه محمود گریه سر داد که چرا شناسنامه اون رو نیاوردیم و مجبور شدیم برگردیم و شناسنامه اش رو هم ببریم.

رفت جلوی  مسئولین و شناسنامه اش رو داد و گفت میخوام به خاتمی رای بدم

برگه رای من رو به محمود داد و انگشتشو تو استامپ زد و کلی ذوق کرده بود که من رای دادم

و وقتی رنگ انگشتش فردا رفت . داد و بیدادش در اومد که چرا رای من پاک شده...

--------

خاطرات زیادی از انتخابات یادم میاد

اولین بار با مامان رفتیم پای صندوق رای من پنجم دبستان بودم و برای رای دادن به جمهوری اسلامی بود که ۱۲ فروردین سال ۱۳۵۹ بود.

صفهای طولانی برای رای بود و هر بار تو انتخابات شرکت کردم و جالب اینه که پیرمرد ها و پیر زن ها معمولا صبح زود راهی صندوقهای رای میشن و کلی ذوق میکنند از رای دادنشون و تنها موقعیه که نسبت به جوونها کم نمیارند و در موقعیت برابری قرار میگیرند

--------

امسال هم پای صندوق میرم و رای میدم . چون احساس زنده بودن و حق داشتن میکنم

بازی های  خوب کودکی 1

زو : بازی دسته جمعی بود و حداقل ۶ نفر برای بازی لازم بود و در دو گروه دو طرف حیاط می ایستادیم و خطی رو سوط حیاط میکشیدیم و یکی زو کشون به دل گروه مقابل میزد و باید دستشو به یارهای اونها میزد و برمیگشت

در راه برگشت اونها نگهش میداشتند تا دیگه زوش تموم بشه و بسوزه

چقدر جیب رپوش هامون  پاره شد و خاکی و خلی برگشتیم خونه یادش به خیر

دلم برای یه بازی زو حسابی تنگ شده

 

چادر نماز

از آرزوهای دوره کودکی يکيش داشتن چادر نماز بود که گل‌های ريز ريز داشته باشه .اونوقت کنار مامان وايستادم و باهاش نماز می خوندم.مامان مجبور بود بلندتر بخونه تا منهم ياد بگيرم آخرش هم دعا می‌کرد من هم می‌رفتم بغلش می‌نشستم . همه رو دعا ميکرد مريضها .تو راه موندهها . برای سلامتی همه ....... يادش بخير

محمود که کوچيک بود کنار من می‌ايستاد و نماز می‌خوند يه روز پاشو کرد تو يه کفش که تو چرا چادر داری و من ندارم .

خلاصه براش چادر نماز دوختم و با دو تا بندينک که بتونه زير گلوش ببنده و چادرشو نگه داره ......

 علی يه حوله انداخته رو سرش و دولا راست مي‌شه. بايد يه چادر نماز هم برای اون بدوزم

-----

جای دوستان خالی جمعه بسیار خوش گذشت و کلی حرفهای وبلاگی زدیمک و ژیتزا خوردیم و قدم زدیم

امیدوارم قرار بعدی شما هم بتونید بیایید

 

ساعت  رومیزی

یادش بخیر اونوقتها ساعتهای رومیزی خیلی خوشگل بودن و مدتها ماها رو سرگرم میکردند

یه ساعت داشتیم که خروسه سرشو تخون میداد و جوجه ها از زمین دونه ورمیداشتن

دیروز یه دونشون رو تو یه سمساری دیدم که داشت کار میکرد ولی حیف که درش بسته بود .

دیگه علائق ما ها رو باید فقط تو سمساری ها پیدا کرد . یه بار یه دانشجو بهم گفت : استاد شما مال عهد تیرکمون هستید ....... راست هم میگفت

يه خاطره بی تربيتی

همه ماها وقتی بچه بوديم خرابکاری زياد ميکرديم که بعضی هاش به ياد ميمونده

مامان تعريف ميکنه که وقتی کوچيک بودم يه روز لخت بودم و بابا منو گذاشته رو سرش و من هم نامردی نکردم اه کردم رو سرش و خلاصه بابا رو خوش تیپ کردم.

اولين بار که محمود پسر بزرگه رو  کهنه ميکردم ( 12 سال پیش ) هر دو دانشجو بودیم و پول پنبه ريز و پوشک نداشتيم خلاصه تا بازش کردم داشت گريه ميکرد و مهمون اومد و به سلامتی مثل فواره شاشيد تو ليوان چای مهمون که البته فاميل شوهر بود.

علی هم  تا چند ماه قبل مامانشو آب ياری کرد.