کوچيک که بودم همه اش خواب سوسک و مورچه ميديدم آخه من از مورچه ميترسيدم هنوز هم وقتی در حال اسباب کشی هستند يک جورايی چندشم مي‌شه

کمی بزرگتر که شدم از بس شکمو بودم همه اش خواب ميديدم از پله افتادم پايين.

همينجور که بزرگ و بزرگتر شدم خوابها هم بزرگتر شد و کم کم سريال خواب ميديدم گاهی رنگی گاهی سياه و سفيد خيلی جالب بود

از وقتی بچه دار شدم تمام مدت شبها بچه هام رو خواب ميديدم که مشکلی دارند و بايد کمکشون کنم و تا صبح دارم دنبالشون میگردم و به دادشون میرسم

حالا ..... از وقتی اين مسنجر لعنتی رو نصب کردم تمام شبها بدون استثنا در حال چت کردن يا دعوا با دوستان رو مسنجرم

آخه مي‌گن مي‌خوابی خستگيت در بره من که الان خسته ترم