مادربزرگ خدا بيامرز يه خونه ماه خيلي خوشگل بود .

 طبقه زير زمين  كه شامل حوض خونه، كه ظرفها رو مي‌شستند و آب مي‌كشيدند. مطبخ . گلخونه و انباري و ذغال دون بود  و دولابچه كه كمدهايي چوبي داخل ديوار بود كه پر از ترشي ها و مرباهاي جور وا جور بود از مرباي گردو بگير تا مرباي كدو و خيار و چغاله بادوم و ترشي ليته و هفت بيجارو فقط لنگه كفش كنه رو مونده بود ترشي بندازند.

از زيرزمين يه در داشت تو حياط و تو حياط يه حوض آبي و فواره يه رز رونده قرمز هم يه ديوار حياط رو پوشونده بود و پر از گلهاي قرمز بود . ديوار روبرو هم چسب بود و ديوار ديده نمي‌شد.يه درخت هلو هم گوشه باغچه بود.

مامان بزرگ عاشق گل و گياه بود تو باغچه همه چي پيدا می شد از سبزي خوردن بگير تا بوته زنبق و سوسن و شمعدوني.کاکتوس ماری که هر وقت دور حوض دنبال هم ميدويديم ميفتاديم روش و کلی برنامه برای درآوردن خارها

  نميدوني چه كيفي داشت يه تراس قشنگ كه شبها با لحاف اونجا می خوابيديم و ستاره ها و شهاب ها رو تماشا می  كرديم .

يه اتاق هم رو پشت بوم بود كه پر از خرت پرت هاي خاله  و دایي  بود و گاهي به اونجا سرك می كشيديم و كشفياتي می كرديم .

آقاجون خدا بيامرز  كلاه به سر و تو دستمالش نون گذاشته بود غروب ها ميومد خونه البته براي نهار هم ميومد ولي مگر ما می گذاشتيم بخوابند

دلم خيلي هواي خونه مادر بزرگ رو كرده . چند سال پيش مجبور شدند بفروشندش و الان يه برج سر به فلك زده جاش ساخته شده

من مامان بزرگم رو مي‌خوام . من پدر بزرگ رو مي‌خوام و خونشونو و صفاشونو

بابا من خاطرات كودكيمو مي‌خوام كسي نميدونه كجاست ؟ گم شده