هفته ای شلوغ

شنبه : به کارهای بانکی و خرید کتاب و جواب دادن سوالات دانشجویان گذشت . نوشتن مطلب درباره ارم و پوستر

یکشنبه : کار کردم و سی دی تصاویر رو سر و سامون دادم و وبلاگ کسی دیگر اومد و گپی و بعد دانشگاه سر کلاس. دانشجوهای  ابله مثلا امتحان نیم ترم داشتند و  دور هم جمع شده بودند مثلا کارهاشون رو انجام بدند ولی کار که نکرده بودند هیچ تلو تلو خوران اومدند سر کلاس یکی میدویید دستشویی بالا میاورد و اون یکی لپهاش گل افتاده بود . با اعصاب خورد برگشتم و خودم رو لعنت کردم که حیف وقت که من که برای یاد دادن به اینها تلف میشه ۹ رسیدم خونه

دوشنبه : از ۸ صبح درس دادم و کارهای بچه ها رو دیدم تا ۴ عصر و داغون اومد خونه .

سه شنبه : از ۸ صبح درس دادم تا ۷ شب . مثل مرده متحرک سوار اتوبوس شدم و ۸ رسیدم خونه و خسته تر از روزهای قبل

امروز : ۵ صبح بیدار شدم و ۶ زدم بیرون و کلی اتوبوس سواری و مترو سواری ۷ رسیدم اسلامشهر و درس دادم تا ۳ و ساعت ۶ رسیدم خونه . یکی از بچه های کلوپ اومد و کلی عکس رد و بدل کردیم و تا ۸ شب و الان دوشی گرفتم و نمیشه گفت زنده ام.  صدای خوردن بارون به شیشه تنها احساس خوش آینده

فردا : ۸ صبح سر کلاس هستم تا ۸ شب

پس فردا جمعه : از ۸ صبح تا ۴ عصر برای همون یک شنبه ای ها باید روضه بخونم و کو گوش شنوایی

اگر زنده موندم شنبه شرحش رو مینویسم

صدف خودکشی کرد

سه سال پیش بود که تو  یه هنرستان تو میدون تجریش درس میدادم و این بچه ها بچه های اخراجی  هنرستانهای دولتی بودند. ۹ تا وروجک که قابل کنترل نبودند

بچه پولدار و همه مشکل دار که بیشتر مشکل تو خانواده هاشون بود. اکثرا پدر مادرهای لنگه به لنگه داشتند. 

صدف تنها دختر صاف و ساده کلاس بود که ابروهاشو ور نداشته بود و بیشتر تیپ پسرونه داشت مادرش بسیار سخت گیر بود و سه ماهی رفته بود برای خودش خارج .

پدرش سر فرشته یه سفره خونه سنتی بزرگ داشت و حسابی بچه مایه دار بودند و یه خونه ویلایی قشنگ تو پسیان داشتند.

صدف یه خواهر دوقلو درس خون داشت که رشته تجربی میخوند و تو کوچیکی یه چشمش رو از دست داده بود و خانواده اون رو تحویل میگرفتند و صدف بی نوا همه اش سر کوفت میخورد و همیشه باعث سر شکستگی خانواده بود. 

یه روز باباش اومد مدرسه که جلوی بقیه بچه ها با کمربند بزندش و  با چه بدبختی صدف رو نجات دادیم.

اون سال دیپلمش رو گرفت و بسیار با استعداد تو کارهای هنری بود. بچه با معرفت و با مرامی بود همیشه برای حفظ دوستاش کناه اونها رو به گردن میگرفت و تو ذهن خودش جون مردی میکرد ولی همون دوستها زیرابشو میزدند.

دیروز احوالش رو از مدیر دبیرستان پرسیدم گفت: همچنان با خانواده اش مشکل داشته و دعواهاش بالا گرفته و  پارسال با تفگ شکاری پدرش خودکشی کرده

خیلی غصه خوردم .... خیلی

بارون و حواس پرتی

صدای خوردن دونه های بارون به شیشه ناخودآگاه حواس آدم رو ژرت میکنه و منو میبره تو دوران کودکی که کلی ذوق میکردیم بارون بیاد و کلی دعا میکردیم که معلممون نیاد و تو حیاط مدرسه بمونیم و خیس بشیم.

یادم میاد اون وقتها که فسقلی بودیم کفش ملی یه مدل چکمه تولید میکرد قهوه ای بود و توش پشمالو بود و آدم وقتی میکرد پاش کلی صفا میکرد و گرم گرم بود. یه چتر خوشگل هم دستمون میگرفتیم و چون من فرد تنبلی بودم کیفم رو هم مینداختم سر ابجی بزرگه و خلاصه بقول امروزی ها حالشو میبردیم.

یاد نمیاد از کی حواس پرتی به سراغم اومد تو بچکی بیشتر تنبلی بود که باعث تنبیه معلمها گوشه کلاس میشد و جا گذاشتن دفتر و کتاب بیشتر عمدی بود ولی الان پاک مغزم تعطیل شده همه چیز رو جا میگذارم. هفته قبل دو تا کتاب گرافیک نایاب رو تو دانشگاه جا گذاشتم و باز خدا دانشجوم رو خیر بده که به دستم رسوندش

جمعه تو پارک ساعی کلی عکاسی کردم و دوربینم نمیدونم چه بلایی سرش اومد رفت که رفت و من دلتنگ دوربینم هستم که با من حاجی هم شده بود . خیلی تنها شدم. هنوز هم بارون به شیشه ها میخوره راستی خاطرات حج به دلیل غیب شدن دفترچه یادداشت خاطرات حج نیمه تموم موند هر رقت پیداش کردم بقیه اش رو مینویسم.

دعا کنید آلزایمر نگیرم