عیدتون مبارک

حدود ۳۰ ساعت تا سال تحویل مونده

هر سال خیلی منتظر عید بودم  ولی امسال من منتظرش نیستم ولی اون داره میاد . همه کارهای عید رو انجام دادیم. تخم مرغ ها رو با علی با پوست پیاز و تفاله چایی رنگ کردیم و سبزه عید رو خریدیم و روبان قرمز قشنگی به کمرش بستیم . ماهی ها رو تو تنگ بزرگی انداختیم.

لباس عید بچه ها هم حاضره و خلاصه هیچ مشکلی نیست بجز نگرانی من در باره سال آینده

نمیدونم چه جور سالیه . سالی جنگی . سالی با آرامش . سالی پر از شادی و نشاط یا سالی پر از درد سر 

امیدوارم هر چه خدا میخواد و تقدیر ماست همون بشه و دعا میکنم همه سلامت باشند و خداوند تحمل ما رو بالا ببره

آرزوی سلامتی و شادی رو برای تمام بلاگر ها دارم . دم سال تحویل من رو هم دعا کنید

کار و کار و کار

سلام و صد تا سلام

دوستان میگن زود به زود بنویسم . بجز اینکه دل شما هم مثل من آشوب بشه چیز دیگه ای نیست همه اش کار و کار و کاره

علی شیطونی میکنه و سخت مشغول کار با برنامه های هنریه و هی خرابکاری میکنه و تازگی دانلود برنامه هم یاد گرفته قابل توجه دوستان جدید علی ۴ سالشه و پسر کوچیکه است. ( عکسهای علی رو تو فتوبلاگم گذاشتم میتونید ببینید لینکش کنار صفحه است )

امیر محمود درس میخونه و صفا میکنه و تلویزیون میبینه و اون هم سرش به کار خودش گرمه

مهرداد همسرم داره دنبال کار های آخر ساله و سر رسیدی که طراحی کردیم رو نظارت و چاپش رو داره میگذرونه و فکر کنم تا آخر هفته تموم بشه

من هم تخت گاز درس میدم

دو روز شهریار یه روز علمی کاربردی و دو روز اسلامشهر روی هم ۳۰ واحد درسی تدریس دارم

زندگی پیش میره اصلا حوصله عید رو ندارم

فردا صبح باید برم اسلامشهر با ۴ گروه از دانشجویان نقاشی تدریس نقاشی دیجیتال دارم

برم یه شامی بخورم شب خوش خوابهای خوب ببینید

گزارش یک روز

دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم و بدو بدو جزوه درس هندسه نقوش رو پرینت کردم و شال و کلاه کردم و صبحانه ای خوردم

ساعت ۵.۵ از خونه زدم بیرون . تهرون قیافه عجیب و ترسناکی داشت . درختهای تو هم خیابون ولی عصر صدای آب وحشتناک ترش کرده بود و آدمهای مریضی که هی بوق میزدند و نرخ تعیین میکردند. با اتوبوس خودم رو به سر  مطهری رسوندم و باز با اتوبوس دیگه ای به مترو رسیدم . از پله های مترو که پایین میرفتم یاد فیلم روح افتادم . روح هایی که تو مترو زندگی میکردند . بلاخره مترو اومد و بعد از هی خط عوض کردن ساعت ۷ خودمو رسوندم به ایستگاه ورد آورد کرج و باز اتوبوس سواری و خسته ساعت ۸.۱۵ رسیدم دانشگاه . از ۳۳ تا دانشجو ۷ نفر اومده بودند . دانشگاه شهریار روبروی  قبرستون شهره و نسیم خوبی که میوزه قبرهای متروکه کلی هوای دانشگاه رو رومانتیک میکنه . درس دادم و حرف زدم و حرف زدم

ناهار یه غذای افتضاح گذاشتند جلومون که پر از پیاز روغن و کشمش و عدس بود و من نتونستم بخورمش به بوفه دانشجوها پناه بردم و یاد دوره دانشجویی بین دانشجوها خودم رو قاطی کردم و ناهار ساندویجی خوردم

کلاس عصر ۴۰ نفر بودند که ۲۳ نفر اومده بودند و  کلاس تا ۶ بود ولی دانشجوها یه مداد هم با خودشون نیاورده بودند و ساعت ۳.۵ تعطیل کردیم

این بار با خطی های شهریار برگشتم یه چیزی تو مایه خود کشی بود تو جاده مخصوص که پر از تریلی بود با سرعت ۱۲۰ میرفت و هی لا کشی میکرد من هم چشمهام رو بسته بودم ۲۵ دقیقه رسید آزادی و خلاصه براتون بگم ۴.۵ خونه بودم.

امروز تهرون تدریس دارم .امیدوارم حالا دانشجوها چیزی یاد بگیرند

علی و محمود خوب هستند و محمود بزرگه بیشتر دلتنگی برای من میکنه که هر روز دانشگاهم

یکی از ماهی های عید مرد بیچاره عید رو هم ندید