دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم و بدو بدو جزوه درس هندسه نقوش رو پرینت کردم و شال و کلاه کردم و صبحانه ای خوردم
ساعت ۵.۵ از خونه زدم بیرون . تهرون قیافه عجیب و ترسناکی داشت . درختهای تو هم خیابون ولی عصر صدای آب وحشتناک ترش کرده بود و آدمهای مریضی که هی بوق میزدند و نرخ تعیین میکردند. با اتوبوس خودم رو به سر مطهری رسوندم و باز با اتوبوس دیگه ای به مترو رسیدم . از پله های مترو که پایین میرفتم یاد فیلم روح افتادم . روح هایی که تو مترو زندگی میکردند . بلاخره مترو اومد و بعد از هی خط عوض کردن ساعت ۷ خودمو رسوندم به ایستگاه ورد آورد کرج و باز اتوبوس سواری و خسته ساعت ۸.۱۵ رسیدم دانشگاه . از ۳۳ تا دانشجو ۷ نفر اومده بودند . دانشگاه شهریار روبروی قبرستون شهره و نسیم خوبی که میوزه قبرهای متروکه کلی هوای دانشگاه رو رومانتیک میکنه . درس دادم و حرف زدم و حرف زدم
ناهار یه غذای افتضاح گذاشتند جلومون که پر از پیاز روغن و کشمش و عدس بود و من نتونستم بخورمش به بوفه دانشجوها پناه بردم و یاد دوره دانشجویی بین دانشجوها خودم رو قاطی کردم و ناهار ساندویجی خوردم
کلاس عصر ۴۰ نفر بودند که ۲۳ نفر اومده بودند و کلاس تا ۶ بود ولی دانشجوها یه مداد هم با خودشون نیاورده بودند و ساعت ۳.۵ تعطیل کردیم
این بار با خطی های شهریار برگشتم یه چیزی تو مایه خود کشی بود تو جاده مخصوص که پر از تریلی بود با سرعت ۱۲۰ میرفت و هی لا کشی میکرد من هم چشمهام رو بسته بودم ۲۵ دقیقه رسید آزادی و خلاصه براتون بگم ۴.۵ خونه بودم.
امروز تهرون تدریس دارم .امیدوارم حالا دانشجوها چیزی یاد بگیرند
علی و محمود خوب هستند و محمود بزرگه بیشتر دلتنگی برای من میکنه که هر روز دانشگاهم
یکی از ماهی های عید مرد بیچاره عید رو هم ندید