مادر بزرگ خدا بيامزر کلی آب و آب کشی ميکرد و بالهجه همدونی هی مي‌گفت : نپشگان ( نه پاش )

خلاصه يه روز تو هفته يه پيرهن کثيف آقا جون خدا بيامرز زو مي‌کرد تنش و يه دونه رو هم مي‌نداخت رو سرش و اول مي‌رفت تو حياط و با شلنگ يه ور حياط رو آب ميکشيد و يه تشت مسی بزرگ با لبه های کنگره دار داشت اون رو از تو گلخونه مي‌اورد و به ماها هشدار مي‌داد که دور و ور مادر نچرخيم .

 بعد از شستن . شلنگ آب رو تو تشت مي‌گذاشت و آب همينجوری از سر تشت ميرفت و اون لباس‌های بيچاره رو هی در مي اورد و هی ميزد تو تشت . بعد طناب رخت رو باز ميکرد و آب مي‌کشيد و بعد گيره های لباس و دوباره طناب رو وصل مي‌کرد و باز هم برامون خط و نشون مي‌کشيد که به لباس‌ها نخوريم و نجس نکنيم اون‌ها رو يادش بخير....

چند سال قبل که خونه مادر بزرگ رو فروختند همه مس‌هاشو در کوچه به يه سمساری فروخت ولی من تشت رو خريدم و الان تو بالکن خونه ام قايمش کردم . حرف دلم هواي مادر بزرگ رو ميكنه كمي نگاهش ميكنم .