عروسی از نوعی دیگر

ژریشب آخرهای شب بود که تلفن زنگ زد و یکی از دوستان قدیم مهرداد بود و فرماندار سابق خرمشهر و خلاصه گفت که فردا شب دعوتیم عروسی سالن بانک  سپه

دیشب حاضر شدیم و رفتیم اونجا  . یه ماشین خوشگل رو گل زده بودند و معلوم بود که بالای ۲۰۰ تومن برای طراحی گل ماشین عروس ژیاده شده بودند.

طبقه پایین آقایون بودند و ژدر عروس به پیشوازمون اومد و در حالیکه کمی لنگ میزد که یادم افتاد یه پاش مصنوعیه  و یادم افتاد که عروسی ما هم با یک پا اومد و اونوقتها از پای مصنوعی هم استفاده نمیکرد. حالا دکتراشو گرفته بود و دانشگاه  درس میداد و منصبی هم داشت

رفتیم بالا و مادر عروس هم سراغمون اومد  که خانوم دکتری بود و خلاصه خیلی همه شیک و مد بودند و همه تلاششون رو کرده بودند که به زیباترین حالت در بیان

عروس دانشجوی لیسانس معماری و د وماد فوق لیسانس معماری میخوند علم و صنعت  . کلی پذیرایی کردند  بره بریان و پنج نوع غذا و ۴ نوع سالاد و دسر 

 یکباره دیدم دو تا دف با بلند گو و خانومی چادری از اون یه چشمی ها وارد شد و بالای سن رفتند و مولودی خوندند و عروس با مولودی میرقصید .

خلاصه پایین هم همین بساط بود آقایی با دو تا دف و مولودی .

برام جالب بود تا حالا مولودی نرفته بودم برای همه عادی بود و کسی از رفتارهای بقیه تعجب نمیکرد. آخر مجلس هم بدون استثنا همه چادر کردند و از اون چادری های یک چشمی  و رفتند .

خیلی برام عجیب بود . من  تو عروسی از همه ساده تر بودم و تو  لابی از همه  فجیع تر . راستی چرا مردم اینقدر تفاوت دارند ؟

کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

علی و کارتونها

سلام و صد تا سلام

من موندم با این علی و کارتونهاش چه کار کنم

دیروز گوله کاموا رو پیچیده بود به همه اتاقها و مثل جری همه جا رو نخ کاری کرده بود

پریروز به اصرار براش تیر و کمون خریدم و خلاصه میگه چرا بال نخریدی مثل کارتون باگزبانی مثل اون فرشته هه من بال بزنم تو آسمون

امروز از من پنیر زرد میخواد که سوراخ سوراخ باشه میگه چرا مال تام و جری زرد و سوراخ داره

خلاصه من حسابی در مونده شدم

-------------

محمود امتحان داره و ۲ درجه تب ویروسی

علی دارو میخوره. زندگی میگذره . نمیدونم چرا امسال زمستونش هم زمستون نیست

سلام و صد تا سلام

بازم سلام

روزها پشت سر هم میگذره

خدا را شکر بچه ها و مهرداد سلامتند و این بالاترین نعمته

امروز آخرین جلسه  دانشگاه آزاد بود و  اسلامشهر هم تموم شد

ترم دیگه از ۲۰ بهمن شروع میشه و اکثر روزهام رو پر کردم

علی به فلسفه های جدیدی از بابا نوئل رسیده میگه : فکر کنم بابا نوئل مثل خدا میمونه چون تو آسمونه و میدونه هر بچه ای چی دوست داره.

امروز چهلم استاد ممیز بود و کلی شلوغ بود و عکاسی کردم و الان خسته و داغونم

خدا کنه شب راحت بخوابم

شبتون خوش

کریسمس مبارک

امشب شب کریسمسه و من برای بچه ها و مهرداد کادو خریدم و یه لنگه جوراب هم بالای تختشون آویزون کردم

من عاشق جشن هستم . مهم نیست جشن مسیحی هاست یا مسلمونها یا یهودی ها . باید شاد بود و باید تخیل رو در بچه ها زنده نگه داشت .

علی سوال پیچم کرده درباره بابا نوئل که چطوری میاد ؟ اون که کلید خونه ما رو نداره. چراغ خاموشه جوراب رو پیدا نمیکنه. چه شکلیه ؟ با چی میاد؟  لباسش چه رنگیه؟