ساعت ۵.۵ با صدای ساعت شماته دار بلند شدم . ساعت داشت خونه رو رو سرش میگذاشت. یک راست خواب آلود اومدم پای کامپیوتر و ایمیلها و اف لاینها رو چک کردم و بدو بدو لباس پوشیدم و صبحونه ای و با خواهر راه افتادیم به سمت اسلامشهر . خیابونها خلوت بود . طلوع آفتاب نزدیکهای احمد آباد بودیم . اول فکر کردیم چه هوای مه آلود قشنگیه . بعد دیدیم مه چیه همه اش آلودگیه خلاصه برای ۷.۵ اسلامشهر بودیم و د وایسا که دانشجویان محترم قدم رنجه کنند و از خواب ناز بیدار بشند تشریفشون رو بیارند سر کلاس درس
خلاصه اومدند و کج و کوله بودند یکی خواب آلود یکی بدون مشق و ولی من نمیدونم خواب آلود چطوری هفت قلم آرایش کرده بودند
درس دادیم و اونها مسیج زدند . درس دادیم و اونها گپ زدند درس دادیم و اونها شیطونی کردند . خلاصه ۳ راه افتادیم به سمت تهرون خیلی هوا کثیف شده و مشکل بعدی طرح بود که ماشین خواهر رو ونک گذاشتیم تا آخر شب بریم بیاریمش
تهرون کثیف ما چرا دوست داشتنیه؟
چون پر جنب و جوشه .
چون همه ساعتها زنده است .
چون هر کسی هر کاری بخواد میتونه انجام بده و زیر ذره بین اقوام نیست
شهر اونقدر گل و گشاده که به چشم نمیاد
خلاصه شهر خوبیه و این شلوغی آدم رو مجبور میکنه تو ۲۴ ساعت ۴۸ کار کنه و شب نفهمه چطوری میخوابه