يه لبويی داشتيم که وسط سرش کچل بود صبح زود که مي‌رفتيم مدرسه مي ديديم که در تدارک لبوهاست و دو تا دبه بزرگ رو مي‌اورد و لبوهای نيم پز رو مثل کباب به سيخ ميکرد و رو چرخ دستيش عمودی قرار مي داد.

 پريموسی زير قسمت وسط چرخ زير لگنی آلمينيومی روشن مي کرد و آب لبوها رو ميريخت تو اون لگن .

کم کم آب جوش ميومد و بوی لبوی تازه کوچه رو پر ميکرد و منه شکمو ديگه قدم از قدم نميتونستم ور دارم

لبو رو تو همون دفتر مشق ها مي‌گذاشت يا تو بشقابهايی که ديگه رنگ پيش دستی همچين معلوم نبود

من و آبجی بزرگه هم چون دخترهای با حيايی بوديم و مامان کلمونو مي کند اگر تو محل وايسيم لبو بخوريمم مي‌خريديم و سعی مي کرديم تا در خونه يا مدرسه کلکشو بکنيم.

مي سوختيم و مي‌خورديم .البته مامان قرمزی دست ها و لبمون رو مي ديد و به روش نمی‌آورد.

جلوي در دانشگاه تو ميدون پاليزي يه لبويي پيدا كردم ولي جلوي دانشجوها كه نميشه رفت لبو خورد كلي سر به سرم ميگذارند