صدای خوردن دونه های بارون به شیشه ناخودآگاه حواس آدم رو ژرت میکنه و منو میبره تو دوران کودکی که کلی ذوق میکردیم بارون بیاد و کلی دعا میکردیم که معلممون نیاد و تو حیاط مدرسه بمونیم و خیس بشیم.

یادم میاد اون وقتها که فسقلی بودیم کفش ملی یه مدل چکمه تولید میکرد قهوه ای بود و توش پشمالو بود و آدم وقتی میکرد پاش کلی صفا میکرد و گرم گرم بود. یه چتر خوشگل هم دستمون میگرفتیم و چون من فرد تنبلی بودم کیفم رو هم مینداختم سر ابجی بزرگه و خلاصه بقول امروزی ها حالشو میبردیم.

یاد نمیاد از کی حواس پرتی به سراغم اومد تو بچکی بیشتر تنبلی بود که باعث تنبیه معلمها گوشه کلاس میشد و جا گذاشتن دفتر و کتاب بیشتر عمدی بود ولی الان پاک مغزم تعطیل شده همه چیز رو جا میگذارم. هفته قبل دو تا کتاب گرافیک نایاب رو تو دانشگاه جا گذاشتم و باز خدا دانشجوم رو خیر بده که به دستم رسوندش

جمعه تو پارک ساعی کلی عکاسی کردم و دوربینم نمیدونم چه بلایی سرش اومد رفت که رفت و من دلتنگ دوربینم هستم که با من حاجی هم شده بود . خیلی تنها شدم. هنوز هم بارون به شیشه ها میخوره راستی خاطرات حج به دلیل غیب شدن دفترچه یادداشت خاطرات حج نیمه تموم موند هر رقت پیداش کردم بقیه اش رو مینویسم.

دعا کنید آلزایمر نگیرم