چهارشنبه ۳۰ شهریور : صبح رو با صبحانه و مسیجی برای بچه های دفتر شروع کردم آخه امروز سالگرد ازدواجمون بود و من کادویی خریده بودم و گوشه آتلیه قایم کرده بودم و مهرداد رو ذوق زده کردیم. چه زود گذشت انگار دیروز بود درست ۱۳ سال تموم شد.

با دوربین رفتم سمت مسجد النبی و دوربین رو به صندوق امانات سپردم  به قرار ساعتی ۱ ریال ( ۲۵۰ تومان) داخل مسجد رفتم و ساعات کوتاهی از روز درب قسمتی از مسجد رو که به روضه رضوان معروفه به روی زنان باز میکردند و همه برای نماز هجوم می آوردند . ستونهای قدیمی مسجد مطلا نشده بود که معروف ترین ستون توبه بود که همه سر و دست میشکستند که به آنها دست بزنند تا توبه شان مورد قبول واقع شود . حیاط قشنگی داشت که با چترهای زیبا و سفید رنگ پوشیده شده بود که اتوماتیک ساعاتی از روز باز و بسته میشد.

زیارت رو تمام کردم و با دوربین توی کوچه پس کوچه های شهر راه افتادم مسجدی بود که حضرت محمد در آن نماز باران خوانده بود و باران آمده بود . بعد هم مسجد حضرت علی و عمر که هر دو در قسمت جمع زباله های مسجد النبی قرار داشت و دل آدم ریش میشد از بی معرفتی این مردمان. مسجد خیلی محجورافتاده بود . تمام محله  بنی هاشم قدیم به بوتیک تبدیل شده بود.

امروز با یک مغازه دار افغانی تو بازار الجزایر کلی بحث کردم اون معتقد بود ایران دیگه جوون سالم نداره و همه معتادند و تزریقی  و خلاصه کلی بحث و جدل کردیم .

زوار ایرانی اهل چک و چونه زدن بودند و همه مغازه دارها تا میرفتی داخل میگفتند : حاجی اصفهانی . اصفهانی خسیس

پنج شنبه ۳۱ شهریور :

مثل خرس قطبی تا لنگ ظهر خوابیدم خدا را شکر نه صدای تلفنی بود و نه مزاحمی بعد از نهار زدم بیرون به سمت محله پاکستانی ها و هندی ها . محله های کثیف و فقیری بودند . شبیه به محله طبرسی مشهد در چند سال قبل خودمون بود.اونقدر رفتم تا به مسجد ابوبکر رسیدم که در وسط یک میدان افتاده بود و بعد مسجد ابوذر که بیشتر از مسجد بازارهای اطرافش رونق داشتند. اکثر دستفروش ها در این منطقه قرار داشتند همه سیاه پوست و اکثرا اهل نیجریه بودند که روسری و تسبیح میفروختند