قصه این روزها
یکی بود و یکی نبود
یه روزی یکی اومد اصرار که ترا خدا کمکم کن و کارهای گرافیکم رو ببین و نظر بده .
تا جایی که تونستم کمکش کردم و اومد دفتر و دو ساعتی گپ زدیم و نمیدونم بعضی از آدمها چه زود پسرخاله میشند و به دوستان به چشم یک طناب برای آویزون شدن نگاه میکنند . من هم که زیاد از این بلاها سرم اومده سر طناب رو ول کردم و اون که زمین خورده خیلی دردش گرفته و با شرمندگی از شما تو وبلاگم چرت و پرت کامنت میگذاره .
شما به بزرگواری خودتون ببخشیدشون جوونند و جاهل
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۴ ساعت 22:30 توسط مرجان کشاورزی
|