يادش بخير اونوقت‌ها که دبستان ميرفتيم . مامان هم معلم بود و ساعت ۴ تعطيل مي‌شد و تا از ميدون گمرک برسه به ما خيلی طول مي‌کشيد .

از مدرسه که تو خيابون جمالزاده بود تا جمهوری چهار راه باستان پياده با آبجی بزرگه کوچه پس کوچه ميرفتيم تا ميرسيديم خونه اختر جون

 عمه مامان بود ( خدا بيامرزدش) خونه با صفايی داشت و مي‌شه گفت با خيلی از خاطرات کودکی من ربط پيدا ميکرد

اختر جون ۱۲ تا بچه آورده بود و همه مرده بودند و يه پسر براش مونده بودکه اون همبازی ما بود و در سن ۱۴ سالگی اون هم نارسایی قلبی پیدا کرد و مرد.

يه خونه قديمی دو تا اتاق پايين و دو تا بالا و يه دونه رو پشت بوم و يه ذغالدونی  و يه حياط قشنگ با درخت انجير و يه حوض آبی پر از ماهی و يه حصير روی اون

از مدرسه ميومديم و من البته روزهايی که زبان هم داشتيم خودمو به مريضی ميزدم و برای ته ديگهای نونی اختر جون از مدرسه در ميرفتم .....

برای همینه که الان دکتری قبول نمیشم اثرات در رفتن از کلاس زبانه