ياد کودکی و ياد پيراشکی خسروی منو برد به خاطرات سالهای مدرسه و دبستان

بابا رو کلا ما کم ميديديم طفلکی از صبح ميرفت مغازه سر کار و ۹ شب با دستهای پر از پاکتهای کاغذی ميوه ميومد خونه

از بهترين لحظه های با پدر بودن وقت خريد عيد بود که ميرفتيم سه راه اسلامبول وکوچه برلن و معمولا با يه پيراشکی گوشتی از پيراشکی خسروی خريد عيد به پايان ميرسيد

الان 3 تا تو یخچاله و من به دلیل رژیم نمیتونم بخورم

آخه زندگی بدون پيراشکی  معنی نداره؟ نداره دیگه