يادم مياد که حدود ۲۵ سال پيش وقتی که دبستان بودم يکبار اومدم از جايخی يخچال يخ در بيارم که دستم چسبيد به يخ و همان موقع بود که به فکر يک شيطنت اساسی افتادم . سراغ خواهر بزرگم که ۳ سال از من بزرگتر بود رفتم و بهش گفتم اگر راست مي‌گی و خيلی کله‌ات کار ميکنه بيا و زبونت را به اين قالب يخ بزن . خلاصه او هم گوش کرد و زبونش به قالب يخ چسبيد و سعی کرد که با زور آن را جدا کند .

 زور زدن همان و کندن پرزهای زبانش همان ...

. خلاصه کلی بهش خنديدم و تا چند روز زبانش زخم بود.