سالهای ۵۴ يا ۵۵ بود که خونمون ميدون پاستور پشت مدرسه افسری ( دانشگاه جنگ) بود. هر روز با دوچرخه با آبجی بزرگه تو کوچه پس کوچه‌های محل دور مي‌زديم . البته قابل توجه دوستان که من چون توپول بودم و  آبجی بزرگه لاغر نميتونست منو ترک دوچرخه اش سوار کنه. من هم که دوچرخه سواری بلد نبودم . مجبور بودم دنباله دوچرخه اش بدوم.

دور اين مدرسه افسری کلی دژبان می‌ايستادند که سربازها از ديوار در نرند و ما که اسمای اونها رو بلد نبوديم از رو قيافه هاشون براشون اسم مي‌گذاشتيم. آقا درازه. آقا بد اخلاقه . آقا خنده رو . آقا توپولی....

يه بار به آقا توپولی گفتم چرا همتون کلاه قرمز داريد . گفت برای اينکه هممون کچليم و کلاهشو ورداشت. من فکر کردم مريض شدن که موهاشون ريخته

 

----

امروز ساعت۳ تا ۶ دوستان بلاگر عید دیدنی میان خونه ما  توضیحات کامل در وبلاگ ترانه های دوستی  هست

منتظر همتون هستم.