سوالهای بی جواب کودکی
روزهای جمعه صبح كه ميشد. با بابا میرفتيم نان بربری بخريم ماجرا مال سال هاي 54 ميشه. می ديدم که تعدادی آدم ولو روی چمن های ميدان پاستور خوابيدهاند و چند ماشين هم توی حوض بزرگ ميدان افتاده اند .
برام سوال بود که چرا اين اتفاق هر هفته ميافته از مامان و بابا که میپرسيدم ميگفتند تاريک بوده نديدند . ولی چرا شب های جمعه هميشه اين اتفاق میافتاد ....
سالها گذشت تا به اين راز پی بردم که در خيابان های پايين تر کاباره شکوفه نو قرار داشته و شب جمعه همه مست لايعقل میآمدند بيرون و دور ميدان يادشون ميرفته دور بزنند و با کله ميرفتند توی حوض ميدون.
با دوستان پرشین بلاگی یه قرار برای جمعه ۹ بهمن تو زمین بازی پارک ساعی گذاشتیم . هر کی دوست داشت بیاد قدمش روی چشم . از دیدنش خوشحال میشیم
قیافه های با مزه ای داشتند. با کراوات و خوش تیپ ولو روی چمن های میدون بودند