تبليغاتX
کودکی
کودکی
خاطرات

قرار بلاگری
سلام و صد تا سلام

روزهای سال جدید میگذره و سخت میگذره

روز ۱۳ عید علی تو پارک خورد زمین و یه مرد گنده که داشت زو بازی میکرد افتاد روش و دندونش فرو رفت تو لبش و خلاصه بیمارستان و بخیه و از این حرفها دیروز بخیه هاشو کشیدیم

هر روز دانشگاه دارم و غروب که میشه آرزو های عجیبی به سراغم میاد . کاش میشد روی دست راه رفت و یا ساعتهایی ویلچر سواری کرد و خلاصه روزگار رو میگذرونیم

جمعه ۲۵ فروردین پارک ساعی زمین بازی یه قرار گذاشتیم ساعت ۱۰  هر کی دوست داشت میتونه بیاد من هم با بچه هام میام

باید کم کم شال و کلاه کنم و راه بیافتم

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 4:42  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards