تبليغاتX
کودکی
کودکی
خاطرات

قصه این روزها
یکی بود و یکی نبود

یه روزی یکی اومد اصرار که ترا خدا کمکم کن و کارهای گرافیکم رو ببین و نظر بده .

تا جایی که تونستم کمکش کردم و اومد دفتر و دو ساعتی گپ زدیم و نمیدونم بعضی از آدمها چه زود پسرخاله میشند و به دوستان به چشم یک طناب برای آویزون شدن نگاه میکنند . من هم که زیاد از این بلاها سرم اومده سر طناب رو ول کردم و اون که زمین خورده خیلی دردش گرفته و با شرمندگی از شما تو وبلاگم چرت و پرت کامنت میگذاره .   

شما به بزرگواری خودتون ببخشیدشون جوونند و جاهل

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 22:30  توسط مرجان کشاورزی | 
یک شوخی بیمزه
ساعت ۸ دانشگاه بودم و  و ژوژمان  بچه ها بود و بعد هم امتحان عملی کامپیوتر

یه ساعتی تا امتحان کتبی فاصله بود و هر کدوم یه گوشه مشغول درس خوندن بودند. رئیس آموزش  اومد بره تو اتاقش و کلید روی در اتاق جا موند و چند تا از دانشجویان شیطون در رو روش قفل کردند و یک ربعی اون بنده خدا زندانی شد و تازه اول ماجرا بود

با قیافه برافروخته اومد دفتر اساتید و با لهجه ترکی گفت : نامرد و بی .... اگر اون دانشجو رو پیدا نکنم. همه امتحانات امروز منتفی است و امتحانات میافته برای وقت دیگه ای و خلاصه ..... سه ساعت معطلی و بلاخره دانشجوی شیطون از خود گذشتگی کرد و خودش  رفت و اعتراف کرد و نمیدونم کارش به کمیته انظباطی کشید یا نه تا امتحان برگزار شد .

تازه رسیدم تهرون. شوخی بیمزه ای بود.

------------------------------------

شنیدم ستاد هاشمی به هر دختر و پسر جوون که با ماشیناشون تو کارناوالهای شادی شرکت کنند روزی ۲۰ هزار تومن میده و هر چی ماشین مدل بالاتر باشه قیمت گرونتره

من همچنان معتقدم که باید رای داد و باید به یک روند سیاسی رای داد و به معین رای میدم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 19:10  توسط مرجان کشاورزی | 
محمود و انتخابات
هشت سال پیش محمود ۳ ساله بود و صبح راه افتادیم بریم رای بدیم و وسط راه محمود گریه سر داد که چرا شناسنامه اون رو نیاوردیم و مجبور شدیم برگردیم و شناسنامه اش رو هم ببریم.

رفت جلوی  مسئولین و شناسنامه اش رو داد و گفت میخوام به خاتمی رای بدم

برگه رای من رو به محمود داد و انگشتشو تو استامپ زد و کلی ذوق کرده بود که من رای دادم

و وقتی رنگ انگشتش فردا رفت . داد و بیدادش در اومد که چرا رای من پاک شده...

--------

خاطرات زیادی از انتخابات یادم میاد

اولین بار با مامان رفتیم پای صندوق رای من پنجم دبستان بودم و برای رای دادن به جمهوری اسلامی بود که ۱۲ فروردین سال ۱۳۵۹ بود.

صفهای طولانی برای رای بود و هر بار تو انتخابات شرکت کردم و جالب اینه که پیرمرد ها و پیر زن ها معمولا صبح زود راهی صندوقهای رای میشن و کلی ذوق میکنند از رای دادنشون و تنها موقعیه که نسبت به جوونها کم نمیارند و در موقعیت برابری قرار میگیرند

--------

امسال هم پای صندوق میرم و رای میدم . چون احساس زنده بودن و حق داشتن میکنم

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 21:47  توسط مرجان کشاورزی | 
بازی های خوب کودکی 1
زو : بازی دسته جمعی بود و حداقل ۶ نفر برای بازی لازم بود و در دو گروه دو طرف حیاط می ایستادیم و خطی رو سوط حیاط میکشیدیم و یکی زو کشون به دل گروه مقابل میزد و باید دستشو به یارهای اونها میزد و برمیگشت

در راه برگشت اونها نگهش میداشتند تا دیگه زوش تموم بشه و بسوزه

چقدر جیب رپوش هامون  پاره شد و خاکی و خلی برگشتیم خونه یادش به خیر

دلم برای یه بازی زو حسابی تنگ شده

 

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 18:30  توسط مرجان کشاورزی | 
چادر نماز

از آرزوهای دوره کودکی يکيش داشتن چادر نماز بود که گل‌های ريز ريز داشته باشه .اونوقت کنار مامان وايستادم و باهاش نماز می خوندم.مامان مجبور بود بلندتر بخونه تا منهم ياد بگيرم آخرش هم دعا می‌کرد من هم می‌رفتم بغلش می‌نشستم . همه رو دعا ميکرد مريضها .تو راه موندهها . برای سلامتی همه ....... يادش بخير

محمود که کوچيک بود کنار من می‌ايستاد و نماز می‌خوند يه روز پاشو کرد تو يه کفش که تو چرا چادر داری و من ندارم .

خلاصه براش چادر نماز دوختم و با دو تا بندينک که بتونه زير گلوش ببنده و چادرشو نگه داره ......

 علی يه حوله انداخته رو سرش و دولا راست مي‌شه. بايد يه چادر نماز هم برای اون بدوزم

-----

جای دوستان خالی جمعه بسیار خوش گذشت و کلی حرفهای وبلاگی زدیمک و ژیتزا خوردیم و قدم زدیم

امیدوارم قرار بعدی شما هم بتونید بیایید

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 6:8  توسط مرجان کشاورزی | 
ساعت رومیزی
یادش بخیر اونوقتها ساعتهای رومیزی خیلی خوشگل بودن و مدتها ماها رو سرگرم میکردند

یه ساعت داشتیم که خروسه سرشو تخون میداد و جوجه ها از زمین دونه ورمیداشتن

دیروز یه دونشون رو تو یه سمساری دیدم که داشت کار میکرد ولی حیف که درش بسته بود .

دیگه علائق ما ها رو باید فقط تو سمساری ها پیدا کرد . یه بار یه دانشجو بهم گفت : استاد شما مال عهد تیرکمون هستید ....... راست هم میگفت

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 8:5  توسط مرجان کشاورزی | 
يه خاطره بی تربيتی

همه ماها وقتی بچه بوديم خرابکاری زياد ميکرديم که بعضی هاش به ياد ميمونده

مامان تعريف ميکنه که وقتی کوچيک بودم يه روز لخت بودم و بابا منو گذاشته رو سرش و من هم نامردی نکردم اه کردم رو سرش و خلاصه بابا رو خوش تیپ کردم.

اولين بار که محمود پسر بزرگه رو  کهنه ميکردم ( 12 سال پیش ) هر دو دانشجو بودیم و پول پنبه ريز و پوشک نداشتيم خلاصه تا بازش کردم داشت گريه ميکرد و مهمون اومد و به سلامتی مثل فواره شاشيد تو ليوان چای مهمون که البته فاميل شوهر بود.

علی هم  تا چند ماه قبل مامانشو آب ياری کرد.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 4:44  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards