تبليغاتX
کودکی
کودکی
خاطرات

چرا اونوقتها دیر تمیز میشدیم؟
اواسط خرداد که امتحانات تموم میشد من و آبجی بزرگه ساکهامون رو میبستیم و برای سه ماه راهی همدون میشدیم .

مادر بزرگ خدا بیامرزدش زن صبوری بود و سه ماهی مامان ما میشد و ما هم از بودن تو خونه مادربزرگ صفا میکردیم .

اونوقتها خونه ها حموم نداشت و هفته ای یکبار مادربزرگ یه روز صبح زود ژا میشد و ما رو راهی حموم عمومی سر خیابون میکرد

جایی پر از بخار و گرما که یه چیزی تو مایه های سونا .

 مراسم حموم خیلی طول میکشید و ما رو کیسه میکشید تا خوب تمیز بشیم و ساعت ۲ مثل دو تا هلو پوست کنده قرمز از حموم می آوردمون بیرون و اون روز از خستگی حموم باید تا عصر میخوابیدیم تا جون بگیریم و دو باره شیطنت کنیم .

الان روزی دو بار حموم میکنیم و ۳ دقیقه تموم میشه نمیدونم چرا اونوقتها  دیر تمیز میشدیم؟

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 7:25  توسط مرجان کشاورزی | 
پفک نمکی

هزار جور ديگه هم بياد تو بازار من هنوز هم پفک نمکی مينو رو دوست دارم
اونوقتها که کوچيک بوديم من عاشق پفک بودم و آبجی بزرگه چیپس مي‌خريدم پفک ۵ قرون بود(  محمود میگه قرون با ریال چه فرقی داره ) و چیپس ۱ تومن بود
۱۲
سال پيش کادو عروسی  يه دوست صميمی برامون يه قوطی بزرگ ماشين لباسشويی بود که روش رو کادو کرده بود و آورد خونمون هر چی فکر کرديم نتونستيم حدس بزنيم توش چيه
توش ۵۰ تا پفک بود و دو بسته چای يک کيلويی و ۳ قوطی روغن مايع و اين بهترين هديه و بامزه ترين هديه عروسی ما بود.

پفک ها رو زیر تخت خواب قایم کرده بودم و نصفه شب مثل موش به سراغشون میرفتم.

یادش بخیر الان مدتهاست که برای جلوگیری از تپل شدن پفک نخوردم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:54  توسط مرجان کشاورزی | 
ته ديگ نونی

يادش بخير اونوقت‌ها که دبستان ميرفتيم . مامان هم معلم بود و ساعت ۴ تعطيل مي‌شد و تا از ميدون گمرک برسه به ما خيلی طول مي‌کشيد .

از مدرسه که تو خيابون جمالزاده بود تا جمهوری چهار راه باستان پياده با آبجی بزرگه کوچه پس کوچه ميرفتيم تا ميرسيديم خونه اختر جون

 عمه مامان بود ( خدا بيامرزدش) خونه با صفايی داشت و مي‌شه گفت با خيلی از خاطرات کودکی من ربط پيدا ميکرد

اختر جون ۱۲ تا بچه آورده بود و همه مرده بودند و يه پسر براش مونده بودکه اون همبازی ما بود و در سن ۱۴ سالگی اون هم نارسایی قلبی پیدا کرد و مرد.

يه خونه قديمی دو تا اتاق پايين و دو تا بالا و يه دونه رو پشت بوم و يه ذغالدونی  و يه حياط قشنگ با درخت انجير و يه حوض آبی پر از ماهی و يه حصير روی اون

از مدرسه ميومديم و من البته روزهايی که زبان هم داشتيم خودمو به مريضی ميزدم و برای ته ديگهای نونی اختر جون از مدرسه در ميرفتم .....

برای همینه که الان دکتری قبول نمیشم اثرات در رفتن از کلاس زبانه

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:29  توسط مرجان کشاورزی | 
به درد عمه ات مي‌خوره

 

از کوچيکی هر چيزی به درد نمي‌خورد رو مي‌گفتند به درد عمه ات مي‌خوره

بيچاره عمه ها

البته خدا را شکر من عمه نيستم.

 من دو تا عمه دارم يکی آمريکا و يکی همدونه

عمه پارسال برای خواهرهام و مامان و بابا هر کدوم ۱۰۰ دلار فرستاده

نميدونستم باهاش چکار کنم؟ فعلا يادگاری نگرش داشتم شاید هم بردمش شهریور حج و خرجش کردم.

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:46  توسط مرجان کشاورزی | 
ننه گلزار فرنگی

کاش الان بود و من حسابی بغلش ميکردم . خدا بيامرزدش يه پيرزن خوب و مهربون بود و از سنندج اومده بود .

 دو سالی رو با ما زندگی کرد و دایه من بود.

هميشه لباس سياه تنش بود و دامن چين دار که من لا به لای چينهاش قايم مي‌شدم. يه روسری هم دور سرش پيچيده بود و خلاصه عاشق دايره زدن و آواز خوندن بود.

دلم براش تنگ شده يک عالمه آخرين بار که مامان براش پول فرستاد سنندج  برگشت خورد .گفتن تو ماه رمضون  خوابیده و صبح بیدار نشده و تنها چیزی که باهاش بوده یه  دونه عکس من بوده ....

روزها که میرم دانشگاه و علی با دایه اش صفا میکنه یاد ننه گلزار می افتم..

یادش بخیر

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 5:43  توسط مرجان کشاورزی | 
آوازهای بابا

 

اون وقتها بابا آوازهای قشنگی مي‌خوند و من عاشق زمزمه های بابا بودم

دختر کردی  

دلم رو بردی

رفتی کرمونشاه   

منو نبردی   

ای خدا مگر بارونه

   بارونه

   يار

 يار دوست کم

   ويلونه

   ويلونه

   يار

الان ديگه بچه های ما امونشو بريدن و وقتی همه دور هم جمع مي‌شيم و بچه ها به جون هم ميافتن راحت بابا سمعکشو خاموش ميکنه و راحت مي‌شه

کاش ما هم مي‌تونستيم تو ترافيک و تو روزهای شلوغ سمعکمون رو خاموش ميکرديم

دلم برای آوازهای بابا تنگ شده

2 نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 21:47  توسط مرجان کشاورزی | 
چراغ سه فتيله.

 

چراغ های آبی رنگی بودند با سه تا فتيله و نفتی و معمولا برنج و غذاهايی که بايد با درجه کم مدتی می موند تا جا بيافته رو روش مي‌پختند.

مادربزرگ خدا بيامرز يه دونه داشت.

 فکر کنم جزو جهيزيه دخترهای قديم بود. بوی نفت هم ميداد و گاهی دود هم ميکرد ولی عجیب خوشمزه بود.

پارسال از جمعه بازار ناصر خسرو یه دونه خریدم و هر بار میبینمش یاد مادر بزرگ می افتم

چقدر خوب بود که ماها نزدیک مادر بزرگها بودیم و وجودشون ژر از مهر و صفا بود .

2 نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 21:23  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards