تبليغاتX
کودکی
کودکی
خاطرات

تولد علی
چند روز دیگه تولد علی پسر کوچیکمه

تولد بچه ها که میرسه آدم بیشتر گذشت زمان رو احساس میکنه

مثل اینکه همین چند روز پیش بود که به دنیا اومد . خندید . راه افتاد . حرف زد

زمان سریع میگذره . خیلی سریع و من به مادر شوهر شدن نزدیک تر میشم

برم که خیلی کار داردم

شب خوش

جمعه یه قرار تو پترک ساعی ساعت ۱۱ زمین بازی گذاشتیم . من و علی میاییم و قراره بولوت و زرشک من و کبوتر زخمی و شعرهای مهیار و حرف ۳۳ هم بیان . هر کی دوست داشت بیاد و از نزدیک بیشتر آشنا بشیم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 20:21  توسط مرجان کشاورزی | 
تولدت مبارک
اولین  بار که این آهنگ رو شندیدم  از گرامافون بود.

گرامافون صدای قشنگی داره . مخصوصا اگر صفحه هاش کمی خش داشته باشه

قدیمها یه گرامافون داشتیم  و من مدتها دنبال یه گرام میگشتم

چند ماه پیش با دوستان یه قرار گذاشتیم سمت سید اسمال و بازار و یه گرام نارنجی  خوشگل خریدم ۱۵ تومن

با کلی گشتن نوار تولدت مبارک رو هم پیدا کردم

کاش میشد یادگارهای کودکی رو یکی یکی جمع کرد و تو صندوق قدیمی قایم کرد و هر وقت دلمون گرفت یه سری بهش زد

شاید هم بشه

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 7:36  توسط مرجان کشاورزی | 
ساز
اولین بار که   یادم میاد یه ساز دیدم . دایه پیرم ننه گلزار یه دایره زنگی داشت .

پیر زن نازنینی بود . با دایره زنگی اون کلی میرقصیدیم .  سال ۵۴ بود که مامان یه ملودیکا برامون خرید و با آبجی بزرگه یکی فوت میکرد و اون یکی دگمه ها رو فشار میداد و در آرزوی صدای موزونی ......  سالها گذشت.

محمود کوچیک بود و براش یه دنبک خریدم و کلی باهاش صفا میکرد . به امید علاقه پیدا کردن محمود  براش ارگ خریدم و یک سالی میشه که حتی از اتاقشم انداختتش بیرون و یه ساز بزرگ گوشه اتاقم  همینجوری سوهان روح من شده و گاهی علی روشنش میکنه و دگمه هاشو  میزنه  و منو میبره به کودکی و صدای قشنگ دایره زنگی  .... یادش بخیر

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 21:14  توسط مرجان کشاورزی | 

نهار يا صبحانه

کلاس اول راهنمايی بودم . اينقدر شکمو بودم که آشپزی را از همه چيز بهتر ياد می‌گرفتم . مامان و بابا رفته بودند باغ كرج و قرار شد که من برای خودم و آبجي بزرگه غذا درست کنم . از ذوق اين کار ساعت ۶ صبح بيدار شديم و ساعت ۷ مامان اينها رفتند به باغ و من مشغول هنر نمايی شدم و خلاصه ساعت ۸.۳۰ دقيقه عدس پلو با گوشت چرخ کرده آماده شده بود . اين همه کار کردن برای من تنبل باعث شده بود كه حسابی گرسنه بشم . به آبجي بزرگه گفتم ماکه قرار اينو ظهر بخوريم خوب چه اشکالی داره الان بخوريم و بگيريم بخوابيم و خلاصه نهار را ساعت ۸.۵ صبح خورديم .

 امشب هم عدس پلو پختم ولی چشمتان روز بد نبينه که مشغول کار بودم ديدم بويی وحشتناک از آشپزخانه می‌آيد و خلاصه غذا سوخته بود . نصفی نپخته نصفی سوخته .

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 21:14  توسط مرجان کشاورزی | 

کارهای احمقانه

يادم مياد که يک روز ظهر من گير دادم به مامان که بايد به من سوزن بدی تا برای عروسکم لباس بدوزم فکر می‌کنم کلاس سوم دبستان بودم. مامان هم گفت خطرناکه و رفت اتاق بغلی که بخوابد .

 همه سوراخ سنبه های اتاق را گشتم و یک سوزن ته گرد پیدا کردم . کلی فکر کردم که چکار کنم که با سوزن ته گرد بشه لباس دوخت و به عقل ناقصم این رسید که تنها مشکل نداشتن سوراخ در ته سوزن ته گرد است.

 دست به کار شدم و با زحمت زیاد نخ را به ته سوزن ته گرد گره زدم و خوشحال از پیروزی شروع به فرو کردن آن داخل پارچه کردم که دیدم نمی شود و من اصلا فکر نکرده بودم که ته سوزن ته گرد را چه کنم که قلمبه است و خلاصه کار من به هیچ نتیجه ای نرسید.

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 4:5  توسط مرجان کشاورزی | 
پيراشکی خسروی

 

ياد کودکی و ياد پيراشکی خسروی منو برد به خاطرات سالهای مدرسه و دبستان

بابا رو کلا ما کم ميديديم طفلکی از صبح ميرفت مغازه سر کار و ۹ شب با دستهای پر از پاکتهای کاغذی ميوه ميومد خونه

از بهترين لحظه های با پدر بودن وقت خريد عيد بود که ميرفتيم سه راه اسلامبول وکوچه برلن و معمولا با يه پيراشکی گوشتی از پيراشکی خسروی خريد عيد به پايان ميرسيد

الان 3 تا تو یخچاله و من به دلیل رژیم نمیتونم بخورم

آخه زندگی بدون پيراشکی  معنی نداره؟ نداره دیگه 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 7:48  توسط مرجان کشاورزی | 

عمه خانم

ديروز پسرم را برده بودم  کانون پرورش فکری کودکان  عروسک‌های سارا و دارا را داشت.

يادش بخير ماهم عروسک‌هايی داشتيم .

شرکت چهره نما عروسک‌های قشنگی قبل از انقلاب توليد می‌کرد. عروسک‌ها هم همه کارها را همراه ما انجام می‌دادند. آنها را مهمونی. حمام .خريد می‌برديم.

يک روز بابا ما را برد سلمونی و موهامون را گوگوشی زد تا به خانه رسيديم من و خواهرم  دست به کار شديم و عروسک بيچاره را سلمونی کرديم خيلی زشت شد بعد آمديم درستش کنيم کمی لاک قرمز هم زديم به کله‌اش و خلاصه خيلی زشت تر شد .

 اسمش را گذاشتيم عمه خانم و چندين سال عمه خانم کچل ناظر بر عروسک‌های ديگر بود ....آخر سر هم مامان دادش به دوره گردي كه لباس كهنه مي‌خريد 

راستی چرا هر چی زشت و به درد نخور میشه رو برای عمه ها میگذارند؟ خدا را شکر من عمه نمیشم        

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 5:1  توسط مرجان کشاورزی | 
شیطنت
يادم مياد که حدود ۲۵ سال پيش وقتی که دبستان بودم يکبار اومدم از جايخی يخچال يخ در بيارم که دستم چسبيد به يخ و همان موقع بود که به فکر يک شيطنت اساسی افتادم . سراغ خواهر بزرگم که ۳ سال از من بزرگتر بود رفتم و بهش گفتم اگر راست مي‌گی و خيلی کله‌ات کار ميکنه بيا و زبونت را به اين قالب يخ بزن . خلاصه او هم گوش کرد و زبونش به قالب يخ چسبيد و سعی کرد که با زور آن را جدا کند .

 زور زدن همان و کندن پرزهای زبانش همان ...

. خلاصه کلی بهش خنديدم و تا چند روز زبانش زخم بود.

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 5:43  توسط مرجان کشاورزی | 
آقا توپولی

 

سالهای ۵۴ يا ۵۵ بود که خونمون ميدون پاستور پشت مدرسه افسری ( دانشگاه جنگ) بود. هر روز با دوچرخه با آبجی بزرگه تو کوچه پس کوچه‌های محل دور مي‌زديم . البته قابل توجه دوستان که من چون توپول بودم و  آبجی بزرگه لاغر نميتونست منو ترک دوچرخه اش سوار کنه. من هم که دوچرخه سواری بلد نبودم . مجبور بودم دنباله دوچرخه اش بدوم.

دور اين مدرسه افسری کلی دژبان می‌ايستادند که سربازها از ديوار در نرند و ما که اسمای اونها رو بلد نبوديم از رو قيافه هاشون براشون اسم مي‌گذاشتيم. آقا درازه. آقا بد اخلاقه . آقا خنده رو . آقا توپولی....

يه بار به آقا توپولی گفتم چرا همتون کلاه قرمز داريد . گفت برای اينکه هممون کچليم و کلاهشو ورداشت. من فکر کردم مريض شدن که موهاشون ريخته

 

----

امروز ساعت۳ تا ۶ دوستان بلاگر عید دیدنی میان خونه ما  توضیحات کامل در وبلاگ ترانه های دوستی  هست

منتظر همتون هستم.

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 7:21  توسط مرجان کشاورزی | 
کوره سيب زمينی

يادش بخير اونوقت‌ها ميرفتيم باغ تو همدون سمت گنج نامه يکی از تفريحاتمون زدن کوره سيب زمينی بود

يه فضای صاف رو پيدا ميکرديم و کمی چالش ميکرديم و اونوقت دنبال کلوخ‌های محکم و خشک مي‌گشتيم. کلوخها را مثل يک هرم روی هم مي‌چيديم و فضاهای بين اونها رو هم با کلوخ‌های ريز تر

اونوقت کلی چوب جمع ميکرديم و توی کوره رو با چوبها حسابی داغ مي‌کرديم . وقتی کلوخ‌ها حسابی قرمز مي‌شد آتيش ها رو در مي‌اورديم و سيب زمينی ها رو مي‌نداختيم تو آتيش و کلوخ‌ها را خراب مي‌کرديم سر سيب زمينی ها و خاک هم مي‌ريختيم روش يه سنک تمير و صاف هم مي‌گذاشتيم روش يک ساعتی بعد  ميرفتيم بهش سر ميزديم اگر زير سنگه عرق کرده بود و خيس بود وقتش بود خاک‌ها رو کنار مي‌زديم و عجب سيب زمينی های بود جای همتون خالی

كاش ميشد تو آپارتمان هم كوره زد

من خيلي گرسنمه

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 8:34  توسط مرجان کشاورزی | 
من برگشتم
سلام و صد تا  سلام

اميدوارم كه هر روزتون عيد باشه

نبودم . سفر بودم . جنوب بودم و گشتي  تو استان خوزستان زدم و كلي عكس از شوش و شوشتر و چغازنبيل و اهواز و آبادان و خرمشهر گرفتم

از فردا دوباره مينويسم

یه  فتو بلاگ باز کردم تا بعضی عکس هام رو اونجا بگذارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 20:32  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards