تبليغاتX
کودکی
کودکی
خاطرات

چهارشنبه سوری
اونوقتها یه پیر مردی دم دمای عید تو کوچه ها راه می افتاد و بوته میفروخت و مردم هم چهارشنبه سوری بوته و جاروهای قدیمی خونه رو میاوردند تو کوچه و از سر کوچه تا ته کوچه گله گله میچیدند .

همه همسایه ها دم غروب میومدند تو کوچه و با شیرینی و آجیل از هم استقبال میکردند و کوچیک و بزرگ از رو آتیش میپریدند و سرخی تو از من    زردی من از تو میخوندند

وقتی همه به خونه ها شون میرفتند تازه قاشق زنها پیداشون میشد که پسرهای جوون محل بودند که چادر انداخته بودند رو سرشون و معمولا در خونه دختر مورد علاقشون مبرفتند و اونقدر با قاشق به کاسشون میکوبیدند تا بیان و تو کاسه اش آجیل و شیرینی بریزند

پسرزنها هم میرفتن سر کوچه فال گوش می ایستادن

دیشب کوچه ما میدان جنگ بود

از تی ان تی و فشفشه و نارنچک و آبشار و هفت ترقه بگیر  تا موشک سوتی و ...

چقدر همه چیز عوض شده

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 6:42  توسط مرجان کشاورزی | 
تخم مرغ گنديده

 

دختره اينجا نشسته

 گريه ميکنه

 زاری ميکنه 

 پاسبون با 

 يکی رو بزن يکی رو ببر

 

يادش بخير چقدر تخم مرغ گنديده بازی ميکرديم و دستامون رو به هم ميداديم و يه دايره بزرگ درست ميکرديم

و نصف حيات مدرسه رو مي‌گرفتيم . دستامون رو پشتمون مي‌گذاشتيم و مي‌نشستيم

يکی بيرون دايره ميدوه و  کاغذی رو که مچاله کرده ميندازه دست يکی و اون گرگ مي‌شه بايد بياد اين رو بگيره

چقدر زمين خورديم و با لباس خاکی و پاره خونه رفتيم

چقدر خوب بود.....

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 5:19  توسط مرجان کشاورزی | 
بازيهاي كودكي
بابام تعريف ميكنه كه اونوقتها گردو بازي ميكردند . يه گردو رو ميگذاشتند و هر شركت كننده گردوش رو بايد به اون گردو بزنه.

زمان ما پسرها تيله بازي ميكردند .

بازي‌های ما بازيهاي خوبی بودند مثل لی لی . بالا بلندی. قايم موشک. شيطون فرشته. کش بازی . اسم فاميل. خط نقطه. ايکس. او . يه مرغ دارم. مجسمانه  . زو .

اونوقتها بازيها همه تحرك دار بود و الان همه بازيها كامپيوتري شده 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 6:9  توسط مرجان کشاورزی | 
رپوش مدرسه

 

اونوقتها ما روپوش های آبی رنگ به تن ميکرديم که دو تا جيب بزرگ از رو داشت و جوراب های سفيد و کفش آبی وبا دو روبان آبی بايد موهامون رو ميبيستيم

البته من شلخته ترين بچه دبستان بودم همي‌شه يه گيسم باز بود و جورابام پايين و بالا و رپوشم که بدليل شکمويی و گذاشتن پيراشکی تو جيبهاش گذاشته بودم  لکه چربی داشت و خلاصه آخر هپلی بودم .

 هفته ای يکبار مامان و گاهی مادر بزرگ خدا بيامرز چيب های منو که طی بازی زو و شيطون فرشته و گوشه يا تخم مرغ گنديده پاره بودند ميدوختند ولی چه فايده هفته بعد اين ماجرا تکرار مي‌شد

رپوشم رو مينداختن تو تشت و کلی خاک و شن ته تشت ميموند و اين روال تا دوره راهنمايی هم ادامه داشت. يادش بخير

 امسال رپوش مدرسه اندازه محمود پيدا نكردم پارسال رپوش کلاس پنجمی ها رو خريده بودم و امسال دادم بدوزند

محمود هم دست کمی از مامانش نداره 

از اول مهر من هر روز صبح کلی دگمه و جيب رپوش بايد بدوزم که در درگيری ها پاره مي‌شه. راستی شانس آورديم رپوش ما اونوقت ها دگمه نداشت وگرنه مامان بايد دگمه های من رو هم ميدوخت

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 6:50  توسط مرجان کشاورزی | 
دفتر کاهی

يادش به خير اونوقتها برای چکنويس رياضی دفترهای کاهی داشتيم که کاغذهاش زرد زنگ بودند و با مداد وقتی مينوشتی اونقدر کمرنگ بود که مشکل مي‌شد خوندش

ولی تا دلتون بخواد خوب جوهر خودنويس توش پخش مي‌شد و خلاصه کيف ميکرديم.... موشكهاي خوبي هم ازش درست ميشد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 7:6  توسط مرجان کشاورزی | 
مقش
اونوقتها اکثر اوقات بجای مشق ميگفتيم مقش مينويسيم با چه سختی مشقها رو مينوشتيم و با خط کش و مداد قرمز دو تا خط خوشگل هر صفحه رو خط کشی ميکرديم. معلم بی انصاف همه فشارهای زندگيشو ن رو رو دفترهای نازنين ما پياده ميکردند و چند بار دفتر من پاره شد. الان از اين کارها نميکنندو پايين صفحه امضا ميکنند . خدا را شکر...
2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 19:50  توسط مرجان کشاورزی | 
انگشت دونه

انگشت دونه وسيله جالبيه که الان نسلش منسوخ شده. کمتر کسی ازش استفاده ميکنه . انگشدونه رو مامان بزرگ به انگشت وسطيش مي کرد و تند و تند پارچه رو کوک ميزد و ميدوخت اونوقتها هر کاری مي‌کردم به انگشتم بزرگ بود و می افتاد پايين.

بايد يه دونه داشته باشم

 خونه من دست کمی از سمساری نداره .آخ عاشق سمساری و دست فروش‌های منوچهری و جمعه بازار ناصر خسرو هستم

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 7:36  توسط مرجان کشاورزی | 
تخته های سبز

نميدونم چرا بهش مي‌گفتن تخته سياه. مال ما که همي‌شه سبز بود.

تخته پاکن های ابری و اول ساعت تخته رو مي‌شستيم و بوی گچ خيس همه کلاس رو برميداشت.

گچهای رنگی خيلی خوشگل بودن.

عشق مدرسه اين بود که قبل از خانوم پای تخته نقاشی کنی و کچها رو بد جوری رو تخته بکشيم تا غيييييژژژژژی صدا کنه و دخترهای لوس جيغ بزنند.

من که قبلا گفته بودم من عاشق خوردن کچ بودم و معمولا راه پله خونه رو که گچی بود هر از گاهی يه گازی بهش ميزدم تا مامان فلفليش کرد.

تو مدرسه هم يواشکی يه کازی به گچ تخته ميزدم

کار با گچ و تخته به من يه احساس خوبی ميده البته الان که وايت برد شده و نه مي‌شه خوردش و نه بوی خوبی داره......

( برام دعا كنيد امروز دانشگاه تهران امتحان دكتري دارم و فردا صبح و عصر دانشگاه آزاد)

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 5:28  توسط مرجان کشاورزی | 
ذغال دونی

 

مدرسه ما يه ذغال دونی بزرگ داشت که تو زير زمين بود و خلاصه جای ترسناکی بود پر از ديگ های سياه رنگ و ذغال و عنکبوت بود

وقتی شيطونی مي کرديم تهديد مي‌شديم که مي ندازيمتون تو ذغال دونی

ترس عجيبی بود . از دم درش که رد مي‌شديم نفسمون رو تو سينه حبس مي‌کرديم

 تصور اينکه اون تو چه حيوونهای ديگه ای هم وجود داره شبها هم آزارمون مي‌داد......

ديروز مدرسه پسر خواستني كه شيطونه و حاضر جوابي ميكنه و شلوغه . البته شاگرد اول كلاسه . از هيچي نميترسن . نه از تعهد گرفتن و نه از اخراج

ااونها ميدونند كه همه اينها الكيه كاش ما هم اونوقتها ميدونستيم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 7:17  توسط مرجان کشاورزی | 
درس نقاشی

ساعت نقاشي از بي مزه ترين و بد ترين ساعات دبستان براي من بود. معمولا معلمها مي‌گفتند يه نقاشي دلبخواهي بكشيد و ما هم كه معمولا فقط يه نقاشي رو بلد بوديم چند تا كوه مي‌كشيديم و يه خورشيد تو آسمون و يه خونه با سقف شيروني و يه دودكش كه ازش دود مياد بيرون و يه جاده جلوي خونه . خونه اي با يه در و يه پنجره

نميدونم اين مدل خونه چطور تو مغز همه بچه ها رفته بود من كه يادم نميومد سقف شيرووني ديده باشم . فكر مي‌كنم كلاس اول معلم كشيده بود و ما هم تا كلاس پنجم بي نياز شده بوديم.

بعضي معلمها كه كمي وجدان درد مي‌گرفتند . مي‌گفتند ارژنگ بخريد

ارژنگ يه كتاب بود كه فرم ساده اشيا رو كشيده بود و معمولا چون سخت بود به روش رو انداختن ازش استفاده مي‌كرديم . يه كتاب نقاشي ديگه بود به اسم حميد كه ديگه اينها آخر هنر بودن يادش به خير....

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 4:47  توسط مرجان کشاورزی | 
صندوق خونه
 

مادر بزرگ تو زير زمين خونه اش يه اتاق داشت اسمش صندوق خونه بود

اتاق رويايی ما بود و هر وقت همه خواب بودند و قفل در اتاق باز مي‌موند .من و آبجی بزرگه ميرفتيم برای اکتشاف در اين اتاق .

دو تا صندوق فلزی بزرگ بود که خيلی خوشگل بود و درش خيلی سنگين بود  و دو نفری بايد کشتی مي‌گرفتيم تا درش رو باز کنيم.توش پر از پارچه ها و چيزهای قشنگ بود

 بجز صندوقها چمدونهای چوبی هم اونجا بود و يه صندوق آهنی کوچيک که کليد داشت و يک قسمت مخفی که پارسال که مادربزرگ فوت کرد بر حسب تصادف پيداش کرديم و يک روبل قديمی تو اون قسمت بود و الان به من رسيده.

يکی از اون صندوقها تو اتاق مهمون خونه مامانه و هر وقت نگاهش ميکنم ياد ظهر های بلند تابستون ميافتم و خاطرات کودکيمون که تو اون صندوق جا مونده....

پارسال از منوچهري يه صندوق خريدم ولي فكر كنم خاطرات كس ديگه اي داخلشه و اين صندوق اصلا با من حرف نميزنه

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 4:46  توسط مرجان کشاورزی | 
مراسم رخت شويي

مادر بزرگ خدا بيامزر کلی آب و آب کشی ميکرد و بالهجه همدونی هی مي‌گفت : نپشگان ( نه پاش )

خلاصه يه روز تو هفته يه پيرهن کثيف آقا جون خدا بيامرز زو مي‌کرد تنش و يه دونه رو هم مي‌نداخت رو سرش و اول مي‌رفت تو حياط و با شلنگ يه ور حياط رو آب ميکشيد و يه تشت مسی بزرگ با لبه های کنگره دار داشت اون رو از تو گلخونه مي‌اورد و به ماها هشدار مي‌داد که دور و ور مادر نچرخيم .

 بعد از شستن . شلنگ آب رو تو تشت مي‌گذاشت و آب همينجوری از سر تشت ميرفت و اون لباس‌های بيچاره رو هی در مي اورد و هی ميزد تو تشت . بعد طناب رخت رو باز ميکرد و آب مي‌کشيد و بعد گيره های لباس و دوباره طناب رو وصل مي‌کرد و باز هم برامون خط و نشون مي‌کشيد که به لباس‌ها نخوريم و نجس نکنيم اون‌ها رو يادش بخير....

چند سال قبل که خونه مادر بزرگ رو فروختند همه مس‌هاشو در کوچه به يه سمساری فروخت ولی من تشت رو خريدم و الان تو بالکن خونه ام قايمش کردم . حرف دلم هواي مادر بزرگ رو ميكنه كمي نگاهش ميكنم .

2 نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 8:6  توسط مرجان کشاورزی | 
خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره
 مادربزرگ خدا بيامرز يه خونه ماه خيلي خوشگل بود .

 طبقه زير زمين  كه شامل حوض خونه، كه ظرفها رو مي‌شستند و آب مي‌كشيدند. مطبخ . گلخونه و انباري و ذغال دون بود  و دولابچه كه كمدهايي چوبي داخل ديوار بود كه پر از ترشي ها و مرباهاي جور وا جور بود از مرباي گردو بگير تا مرباي كدو و خيار و چغاله بادوم و ترشي ليته و هفت بيجارو فقط لنگه كفش كنه رو مونده بود ترشي بندازند.

از زيرزمين يه در داشت تو حياط و تو حياط يه حوض آبي و فواره يه رز رونده قرمز هم يه ديوار حياط رو پوشونده بود و پر از گلهاي قرمز بود . ديوار روبرو هم چسب بود و ديوار ديده نمي‌شد.يه درخت هلو هم گوشه باغچه بود.

مامان بزرگ عاشق گل و گياه بود تو باغچه همه چي پيدا می شد از سبزي خوردن بگير تا بوته زنبق و سوسن و شمعدوني.کاکتوس ماری که هر وقت دور حوض دنبال هم ميدويديم ميفتاديم روش و کلی برنامه برای درآوردن خارها

  نميدوني چه كيفي داشت يه تراس قشنگ كه شبها با لحاف اونجا می خوابيديم و ستاره ها و شهاب ها رو تماشا می  كرديم .

يه اتاق هم رو پشت بوم بود كه پر از خرت پرت هاي خاله  و دایي  بود و گاهي به اونجا سرك می كشيديم و كشفياتي می كرديم .

آقاجون خدا بيامرز  كلاه به سر و تو دستمالش نون گذاشته بود غروب ها ميومد خونه البته براي نهار هم ميومد ولي مگر ما می گذاشتيم بخوابند

دلم خيلي هواي خونه مادر بزرگ رو كرده . چند سال پيش مجبور شدند بفروشندش و الان يه برج سر به فلك زده جاش ساخته شده

من مامان بزرگم رو مي‌خوام . من پدر بزرگ رو مي‌خوام و خونشونو و صفاشونو

بابا من خاطرات كودكيمو مي‌خوام كسي نميدونه كجاست ؟ گم شده

2 نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 8:3  توسط مرجان کشاورزی | 
خواب ديدن
 کوچيک که بودم همه اش خواب سوسک و مورچه ميديدم آخه من از مورچه ميترسيدم هنوز هم وقتی در حال اسباب کشی هستند يک جورايی چندشم مي‌شه

کمی بزرگتر که شدم از بس شکمو بودم همه اش خواب ميديدم از پله افتادم پايين.

همينجور که بزرگ و بزرگتر شدم خوابها هم بزرگتر شد و کم کم سريال خواب ميديدم گاهی رنگی گاهی سياه و سفيد خيلی جالب بود

از وقتی بچه دار شدم تمام مدت شبها بچه هام رو خواب ميديدم که مشکلی دارند و بايد کمکشون کنم و تا صبح دارم دنبالشون میگردم و به دادشون میرسم

حالا ..... از وقتی اين مسنجر لعنتی رو نصب کردم تمام شبها بدون استثنا در حال چت کردن يا دعوا با دوستان رو مسنجرم

آخه مي‌گن مي‌خوابی خستگيت در بره من که الان خسته ترم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 6:49  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards