مامان همیشه شله زرد میپخت. ۱۱ سال پیش سر محمود حامله بودم و ظهر عاشورا تک و تنها تو خونه بودم و من شکمو حامله هم بودم و بوی غذاهای مختلف همه جا رو ورداشته بود
عجیب هوس حلوا کردم و خودم دست به کار شدم و با آرد شیرینی ۴ تا بشقاب حلوا درست کردم و البته دو تاش رو خودم خوردم ولی دیگه هر سال ظهر عاشورا حلوا میپزم و الان حدود ۵۰ تا پیش دستی میشه . میتونید بیایید و ظهر عاشورا حلوا ببرید
از آرزوهای دوره کودکی يکيش داشتن چادر نماز بود که گلهای ريز ريز داشته باشه
اونوقت کنار مامان وايسم و باهاش نماز بخونم.مامان مجبور بود بلندتر بخونه تا منهم ياد بگيرم آخرش هم دعا میکرد من هم میرفتم بغلش مینشستم . همه رو دعا ميکرد مريضها .تو راه مونده ها رو . برای سلامتی همه ....... يادش بخير
محمود که کوچيک بود کنار من میايستاد و نماز میخوند يه روز پاشو کرد تو يه کفش که تو چرا چادر داری و من ندارم .
خلاصه براش چادر نماز دوختم و با دو تا بندينک که بتونه زير گلوش ببنده و چادرشو نگه داره ......
امروز ديدم علی يه حوله انداخته رو سرش و دولا راست ميشه.
بايد يه چادر نماز هم برای اون بدوزم
خونه زيبای مادر بزرگ الان خراب شده ولی خاطره هاش تو دل ما هنوز سو سو ميزنه
تابستونها معمولا خراب بوديم همدون سر مامان بزرگ و بابا بزرگ.
ظهرها تو کوچه خونه مامان بزرگ همه جور فروشنده ای پيداش ميشد.
فروشنده ای با يه الاغ که بيچاره پالونش پر از بادمجون بود و داد ميزد : مرغ سياه بی جون .... بادمجون
يه گاری چوبی با يه اسب مردنی که سيب زمينی و پياز ميفروخت . درويشی که هميشه سر ظهر سر و کله اش پيدا ميشد و ديگه تک تک خونه ها رو ميشناخت.
آب حوضی هم يه مرد ميان سال بود کهدو تا دلو يا پيت روغن خالی اسباب کارش بود و داد ميزد آب حوضيه . شلوارش هم مثل مد جديد اينقدر کوتاه بود که از وسطهای ساق پاش شروع ميشد .
خلاصه ماهی يک بار آب حوض رو سطل سطل پای باغچه خالی ميکردند و حوض کاشی کاری مادر بزرگ رو ميشستند و دوباره از چاه خونه با موتور پر از آبش ميکردند.
مادربزرک چادری بود و يه چشمی ولی جالب بود که آب حوضی و زغالی و نفتی مثل اينکه نا محرم نبودند و خلاصه حجابی در کار نبود. يادش به خير دلم برای مادر بزرگم يه ذره شده .....
چقدر ما وقتی کلاس پنجم ميرسيديم احساس بزرگی ميکرديم وقتی برامون مثل پدر و پدر بزرگ خودنويس ميخريدند
البته خودمونيم کم هم کثافت کاری نميکرديم و خلاصه به هر بدبختی بود با خودنويس مشق مينوشتيم .
بعضی از خودنويسها يه کشتی تهش داشت که وقتی خودنويس رو سر به ته ميکردی راه می افتاد وکلی سرگرمی برای من حواس پرت بود.
هفته ای يه خودنويس رو شاخش بود و ديگه مامان عادت کرده بود که بچه ای هپلی داره بنده خدا مامان چقدر اذيتش کرديم ..........
شما ها هم بايد تو بچگی نقشه زياد کشيده باشيد
ما اينقدر نقشه کش های ماهری بوديم که مامان از دستمون کلافه شد و تشکهای پنبه ايمون رو با تشکهای ابری عوض کرد که زودتر خوش بشه
هر روز دو تا تشک روی طناب بود...
علی پسر کوچیکه هم تازه دوره نقشه کشیش تموم شده و هر بار بهش میگی این چیه جیش کردی؟
میگه : نه بابا آبه
خوش باشید
من حسابي سردمه و عجيب هوس كرسي كردم
يادش بخير اونوقتها سراغ هر كدوم از فاميل كه تو زمستون ميرفتيم يه كرسي داشت و هر كدوم يك مدل بودند .
مادربزرگ كرسيش با لامپ بود و يه رو كرسي خوشگل بافته بود و روي كرسي پهن كرده بود .
سالهاي انقلاب هم كه گازوئيل كم بود مامان يه روز با كلي خورده زغال اومد خونه و اونها رو شست و كلي گوله زغال درست كرد كه هر كدوم قد يه كوفته بودند و چيد كنار بالكن تا خشك بشن و زمستون اون سال رو با كرسي سر كرديم
بعد ها كرسي برقي اومد و يه لامپ قرمز داشت . زمان بمباران كه از تهرون در ميرفتيم با اون سر ميكرديم. كرسي چوبي كه داشتيم اونقدر از روش پريده بوديم كه جير جير ميكرد
چند روز قبل تو تجريش كرسي چوبي ديدم دونه اي 20 هزار تومن و كرسي برقي 70 هزار تومن كاش ماشين داشتم و رد خور نداشت كه خريده بودمشون
(يه قرار وبلاگي گذاشتيم براي پنج شنبه بعدي رستوران بوف جنب فروشگاه قدس . ساعت ۷ به صرف شام خوشحال ميشم همتون رو ببينم من خانوادگي ميام و دوستان پرشين بلاگ هم هستند)
يکی از علاقه های کودکی تا جايی که يادم مياد عکس برگردون بود.
اونوقتها دو جور عکس برگردون داشتيم .يه مدلش رو به زور يادم مياد که ورقه ای مي نداختن تو آب و بعد مي چسبوندن تو کتاب که آبجی بزرگه اونوقتها از اونها داشت و بايد به کمک مامان استفاده مي کرد
مدل دوم يادم مونده باشه ورقی ۵ قرون بود که صفحه ای طلق مانند بود شبيه لتراست که پر بود از طرحهای مختلف که خود بقالی دو دسته کرده بود طرحهای جنگی و پسرونه و طرحهای دخترونه
هر چی مامان کتاب دانشسرا داشت براش عکس برگردون چسبونده بوديم و خلاصه خيلی لذت بخش بود.
عکس برگردون های الان بيشتر يه برچسبه و اکثرا هم موضوعات شخصيتهای کارتونی رو داره کهبچه های من علاقه ای بهشون نشون نميدند
مداد پرچمي ديگه الان نيست حيف شد .
مداداي چيني بود كه سه تا نوار رنگي فكر مي كنم قرمز و سبز و آبي بود دور تا دور مداد پيچ ميخورد و مي رفت بالا و هميشه اين نوارها رو دنبال مي كردم كه صداي خانم معلم مي اومد كه جاموندي كشاورزي ..... باز هم جا موندی
يادش بخير چند سال پیش دست دوستی تو دانشگاه یکی دیدم و به التماس اونو ازش خریدم و الان توی ویترین خونه است.
يه مدادهاي ديگه اي بود كه يك طرف قرمز بود و با اون يكي سرش قرمز مينوشيم و بهش مداد جوهري ميگفتيم و رنگ پس ميداد روزهاي باروني اصلا بيچاره ميشديم از دستش.
چندين ساله كه با مداد قرمز كار نكردم . ديگه بچه ها هم فقط كلاس اول مداد قرمز دارند و الان كه محمود مداد رو هم كنار گذاشته . حل مسئاله ها رو هم با خودكار جواب ميدن و اشتباه ها رو خط مي زنند
ديگه پاكن نقش زيادي رو بازي نميكنه. شايد از يك طرف هم خوب باشه . ما ايرادهامون رو پاك ميكرديم وقتي مسئله اي رو بلد نبوديم صورت مساله رو پاك ميكرديم و خلاصه هميشه تو زندگي هم دوست داشتيم پاكني داشته باشيم
شايد اين بچه هاي بي پاكن بتونند واقعيت ها رو بهتر از ما ببينند. اميدوارم
روز برفی خوبی داشته باشید من کلی عکاسی کردم و کلی برف بازی
۵ سالم که بود من و دايه ام خدا بيامرزدش ننه گلزار فرنگی که يک پيرزن زنده دل کرد بود که دایه من محسوب می شد . با هم تو خونه تنها ميمونديم و من هم به اکتشاف در باره ناشناخته ها میپرداختم
يکيشون کبريت بود.
ننه گلزار معمولا تو چرت بود و اونوقتها از داروخونه براش ترياک ميگرفتند و اگر يادم باشه ميخورد.
خلاصه اون در حال چرت بود و من هم رفتم آشپزخونه و کبريت رو آوردم و گوشه يه فرش نشستم تا برای خودم کشفيات انجام بدم خلاصه کبريت رو کشيدم و روشن شد و کلی کيف کردم .
دستم داشت مي سوخت که ولش کردم ديدم هنوز روشنه ردش کردم زير فرش و به سلامتی قدر يه نلبکی فرش و ريشه هاش زرد شد .
تازه شب هم هنرم رو به مامان نشون دادم. طفلکی مامان چقدر غصه خورد.اون فرش رو باباش براش خريده بود.
اون فرش تو خونه ما بود تا من ازدواج کردم. ميخواستن بفروشنش و برام يه جفت فرش بخرن قبول نکردم و همون رو آوردم.
چندد سال قبل برای تز فوق ليسانس بايد ۷۰۰ تومن به دانشگاه آزاد مي دادم که کفگير خورده بود به ته ديگ و مجبور بودم بفروشمش.
مامان خبر دار شد و مامان خريدش.هنوز خونه پدر و ميريم و بعد از ظهر ها با مامان و بابا روش ميشينيم و چای ميخوريم.....
یادم میاد یه سال عید رفته بودیم همدون خونه مادر بزرگ و زیر کرسی خوابیدیم و صبح همه جا سفید بود و تا به حال اون همه برف ندیده بودم . حدود نیم متر برف بود و در کوچه رو نمیشد باز کرد همینطور برف زیاد و زیاد تر میشد از پدر بزرگ می پرسیدیم چرا برف اینجوریه میگفت: لحاف خدا پاره شده
برف بارید و بارید و فردا اهالی محل توی کوچه تونل درست کردند و خلاصه صفایی کردیم با اون برف
بالا پشت بوم رو که پارو کردند تا دیوارهای حیاط پر از برف بود.
کاش وقت داشتیم و دوستان بودند میرفتیم برف بازی
عيد سال ۵۷ مامان عيدی برای من و آبجی بزرگه يه جفت اسکيت قرمز خريد . اونوقت ها از اين اسکيتهای چهار چرخ بود که روی کفش با بند میبستيمشون و خلاصه ما هم که بلد نبوديم ولی کلی ذوق می کرديم.
اون سال هم که به تعطيلی های جريانات انقلاب خورده بوديم و مدرسه ها تق و لق بود و نور علی نور بود. خونه ما خیابون ساسان اسکندری بود و نزديک خيابون آيزنهاور( آزادی کنونی ) بوديم.
يه روز تو اواخر پاييز بود که با آبجی تو حياط مسابقه اسکيت داديم و چشمتون روز بد نبيته يکی از موزائيک ها لبه اش بلند شده بود من با کله رفتم تو درب ورودی آپارتمانها و دستم رفت تو شيشه.
خون راه افتاد و دستم چاک چاک شد. مامان بيچاره بدو بدو منو برد درمانگاه
درمانگاه هيچ وسيله ای برای بخيه نداشتند و بخاطر جريانات انقلاب همه جا پر از زخمی بود . با نخ و سوزن معمولی ۳۳ تا بخيه بدون بی حسی به من بيچاره زدند و هنوز يادگارهای اون سال رو ی دستم دارم
من هم مجروح انقلاب شده بودم.....
صبح زود همگی به خير و خوشی
اونوقتها که من فسقلی بودم انگار فقط دو تا دوا تو داروخونه بود يکی دوا گلی و يکی مرهم سياه.
من مرهم سياه رو نميشناختم ولی دوا گلی دوايی بود که کلی کاربرد داشت.
هر جات زخم ميشد يه کم دواگلی کار رو تموم ميکرد . خيلی خوش رنگ بود. با کلاس ترها بهش میگفتن مکرو کروم
وقتی جايی ميريخت که معمولا ريختن يا افتادن شيشه اش بر اساس حادثه ای دست ساز بود. وش طلايی قشنگی ميزد و کلی صفا ميکرديم . بعد ساولون اومد و الان بتادين ولی هيچکدوم خوشگل نيستند...... .
چند روز پيش از تجريش داشتم ميومدم خونه . عجب بازار نابي داره تجريش .خلاصه دم يه مغازه صابون مراغه (صابون برگردون ) ديدم
يادش بخير مادر بزرگ خدا بيامرزه از اين صابونها استفاده ميكرد و هفتهاي يا 10 روز يكبار از صبح زود بسيج ميشديم و طي مراسم خاصي كه هيچوقت درست يادش نگرفتيم راهي حموم عمومي سر خيابون ميشديم.
ساعت 9 صبح وارد فضايي گرم و بخار آلود ميشديم كه نصيب گرگ بيابون نكنه .
سر هشتي لباسها رو در مياورديم و با يه سيني بزرگ كه بهش ميگفتن مجمعه و يه كاسه و يه شرابه كه شبيه پارچ بود وارد گرمخانه ميشديم .
قيافه آدمه خيلي خنده دار بود .
بچه ها جيغ ميزدند و بازي ميكردند
صابون مامان بزرگ رو کش ميرفتيم و رو زمين ميکشيديم و ليز ميخورديم .
مادربزرگ به نوبت اول ماها رو ميشست . چه شستني هي كيسه ميكشيد و كيسه خلاصه مثل لبو قرمز مي شديم و نوك دماغمون برق ميزد و اين مراسم تا دو بعد از ظهر ادامه داشت.
يادش بخير .
الان دو دقيقه ميريم حموم و ميايم بيرون
دیشب بعد از سالها با محمود مارو پله بازی کردم
یادم اومد که ما اونوقتها چقدر بازی میکردیم و بازیها متنوع بود از لی لی و بالا بلندی بگیر تا قايم موشک و شيطون فرشته و کش بازی . اسم فاميل. خط نقطه. ايکس. او . يه مرغ دارم. تيله بازی. من هنوز هم کلی تيله دارم . الان تیله ها متنوع تر شدند. یادش بخیر
يادش بخير يه روزهايی چقدر آلبالو خشکه ميخورديم.
مامان بزرگ آلبالو ها رو نمک ميزد و پهن ميکرد رو پشت بوم داغ و من يواشکی ميرفتم سراغشون.فشارم که می افتاد پايين و چشمام سياهی ميرفت مامان می فهميد.
اين تواضع سر خيابون هم عجب آلبالو خشکه هايی داره گاهی يه سری به تواضع هم ميزنم
خوبه آدم اول صبح رو با خوراکی شروع کنه
هندونه خیلی خوشگله و خوشمزه است
مامان تعريف مي کنه يه بار حدود دوسالم بوده بابا چند تا هندونه مياره خونه و من تو اتاق باهاشون بازی مي کردم و قلشون میدادم .
مدتی مامان صدای منو نميشنوه .مطمئن ميشه که مشغول خرابکاری هستم
. مياد ميبينه پوست هندونه رو گار زدم و يه سوراخ درست کردم.و با انگشت مشغول خوردن هندونه هستم.
يه بار ديگه يادم مياد ۶ ساله بودم و يه نصفه هندونه برای من و آبجی بزرگه گذاشته بودند که بخوريم . من سهم آبجی بزرگه رو که خوردم هيچی اونقدر ته هندونه رو با قاشق تراشيدم که تهش سوراخ شد و کلی همه بهم خنديدند. مامان ميگفت فقط قرمزيشو بايد بخوری وگرنه کچل ميشی بقيه اش خوراک حيوونهاست
سالها از اون وقت میگذره ولی هنوز که هنوزه کچل نشدم
يه لبويی داشتيم که وسط سرش کچل بود صبح زود که ميرفتيم مدرسه مي ديديم که در تدارک لبوهاست و دو تا دبه بزرگ رو مياورد و لبوهای نيم پز رو مثل کباب به سيخ ميکرد و رو چرخ دستيش عمودی قرار مي داد.
پريموسی زير قسمت وسط چرخ زير لگنی آلمينيومی روشن مي کرد و آب لبوها رو ميريخت تو اون لگن .
کم کم آب جوش ميومد و بوی لبوی تازه کوچه رو پر ميکرد و منه شکمو ديگه قدم از قدم نميتونستم ور دارم
لبو رو تو همون دفتر مشق ها ميگذاشت يا تو بشقابهايی که ديگه رنگ پيش دستی همچين معلوم نبود
من و آبجی بزرگه هم چون دخترهای با حيايی بوديم و مامان کلمونو مي کند اگر تو محل وايسيم لبو بخوريمم ميخريديم و سعی مي کرديم تا در خونه يا مدرسه کلکشو بکنيم.
مي سوختيم و ميخورديم .البته مامان قرمزی دست ها و لبمون رو مي ديد و به روش نمیآورد.
جلوي در دانشگاه تو ميدون پاليزي يه لبويي پيدا كردم ولي جلوي دانشجوها كه نميشه رفت لبو خورد كلي سر به سرم ميگذارند
من آدم شکمویی هستم
وای که چقدرآلوچه خوشمزه بودند و من معمولا از اين آشغال ها زياد میخوردم
تموم هم که ميشد کيسشو برعکس ميکرديم و ليس ميزديم تا خونه
تمام لباس هام کثيف ميشد و ....... فکر کنم دونه ای يک تومن بود
تابستون رفته بودم تبريز و از اين آلوچه ها پيدا كردم و جاتون خالي خريدم و به سلامتي دو روز دل درد گرفتم .
نميدونم چرا اونوقتها مريض نميشديم؟
(ساعت ۱۱ زمین بازی پارک ساعی منتظر دوستان میمونم)
اونوقتها که من فسقلی بودم ميرفتم حسن آقا بقال و دو تا ماست شيشهای ميخريدم و ميگذاشتم تو ذنبيل خريد فسقليم و ميومدم خونه تا نهار دو تاييش رو با نهار ميخوردم يعنی با شيشه سر ميکشيدم.
شيشه ای شبيه شيشه سس مايونز داشت و يه گاو خوشگل هم رو شيشهاش بود
بابا برای خودشون از اون ماست های سطلی بزرگ که يه کاغذ روغنی رو با کش به جای درش گذاشته بودن ميخريد.
هنوز هم مصرف ماست ما بالاست بابام کوچيک بودم ميگفت تو رو بايد به يه لبنياتی شوهر بدم .
هفته قبل آزمایش خون دادم گفت کلسیمت بالاست و کم مونده از بس ماست خوردی ستگ کلیه بگیری
بی ماست چطور میشه زندگی کرد ؟
( جمعه پارک ساعی زمین بازی ساعت ۱۱ منتظر همه دوستان هستم )
اولين تلويزيونی که داشتيم يه تلويزيون فيلیپس بود که در داشت و درش هم کليد داشت . فکر کنم سال ۵۲ بابا خريده بود.
کلی بايد وايميستادی تا لامپ تصويرش داغ بشه تا تصوير بياد .
اونوقت ها کارتون سه کله پوک رو تماشا مي کرديم .
من بیشتر پشتش رو تماشا مي کردم تا آدم کوچولوهای توش رو ببينم و يواشکی از تو تلويزيون درشون بيارم.
بعد از اون يه تلويزيون شارپ خريديم که اون هم مبله بود و سياه و سفيد.
مامان هر وقت درسهامون رو نخونده بوديم درشو قفل مي کرد.
سال ۵۷ بابا بجای طلبش از دوستی در جنوب يه تلويزيون رنگی برداشت که ما کلی صفا کرديم و تا چند سال پيش بود.
تلويزيون خونه ما از دست بچه ها امونش بریده بود . علی با ليوان آب و شيرش آبياريش مي کرد و اونقدر دگمه ها شو فشار داده که همه قاطی پاتی شدن و بیچاره تلویزیونه در یک سکته ناقص دیگه رنگ قرمز نداشت و مجبور شدیم یکی دیگه بخیریم بیچاره تلویزیونه نمیدونه داره کجا میاد
روز خوش
اولين پول تو جيبيم حدودهای ۶ سالگی بود که هفته ای يک قرون بود که اول ها که قولک نداشتم زير لبه فرش قايمش مي کردم
مامان ميگفت: اگر بگذاريش اينجا بچه ميگذاره و من هم گوش مي دادم و مامان هر چند وقت يکبار يه يک قرونی روش ميگذاشت و من وقتی ميفهميدم کلی ذوق مرگ ميشدم که آهای پول من بچه گذاشته
اونوقتها با يک قرون ميشد يه مداد خريد و با ۵ ريال يه کيلو سبزی خوردن.
پول تو جيبی مون با بزرگ شدنمون هم بزرگ شد ودر دوره دبستان به هفته ای ۵ ريال رسيد ودوره راهنمايی هفته ای ۱۰ تومن و دبيرستان هفته ای ۱۰۰ تومن و دانشگاه هفته ای ۱۰۰۰ تومن
سال اول ليسانس سال ۶۷ با انجمن اسلامی رفتم اردو و کلی عکس گرفتم از مناطق جنگی غرب و اون عکس ها شروع کاری برای من تو جهاد دانشگاهی شد و شدم عکاس جهاد با ساعتی ۲۰ تومن بقول خودمون کار دانشجويی بود و آی مزه ميداد اين پول
خلاصه صفا مي کرديم حدودا ماهی ۸۰۰ تومن هم حقوق ميگرفتم ديگه يه کارمند کوچولو شده بودم.
الان هم ساعتی درس میدم و به ساعتی ۸۰۰۰ تومن رسیده ولی هنوز هم به یاد کودکی پولهام رو زير تشکم ميگذارم به اميد بچه گذاشتن
شاد باشید
روزهای جمعه صبح كه ميشد. با بابا میرفتيم نان بربری بخريم ماجرا مال سال هاي 54 ميشه. می ديدم که تعدادی آدم ولو روی چمن های ميدان پاستور خوابيدهاند و چند ماشين هم توی حوض بزرگ ميدان افتاده اند .
برام سوال بود که چرا اين اتفاق هر هفته ميافته از مامان و بابا که میپرسيدم ميگفتند تاريک بوده نديدند . ولی چرا شب های جمعه هميشه اين اتفاق میافتاد ....
سالها گذشت تا به اين راز پی بردم که در خيابان های پايين تر کاباره شکوفه نو قرار داشته و شب جمعه همه مست لايعقل میآمدند بيرون و دور ميدان يادشون ميرفته دور بزنند و با کله ميرفتند توی حوض ميدون.
با دوستان پرشین بلاگی یه قرار برای جمعه ۹ بهمن تو زمین بازی پارک ساعی گذاشتیم . هر کی دوست داشت بیاد قدمش روی چشم . از دیدنش خوشحال میشیم
قیافه های با مزه ای داشتند. با کراوات و خوش تیپ ولو روی چمن های میدون بودند
یادمه سال ۵۶ نزدیکهای عید یه برف سنگین اومد و چند روزی مدارس تعطیل شد و بازار برف پارو کن ها سکه شده بود و ما ها هم چند تا آدم برفی درست کردیم .
خیلی وقته که برفی نیومده که بشه باهاش برف بازی کرد.
( امروز عصر دانشگاه دارم و دوربین رو هم میبرم و کلی عکس میگیرم.علی پسر کوچیکه اولین باره برف میبینه و بیدار بشه میریم با هم برف بازی )
روز خوش
تو محله پاستور که از محله های قدیمی تهرونه من و خواهر برزگترم صفایی میکردیم . درختهای کاج میدون خیلی قشنگ بودند و کمتر صدای ماشینی به گوش میرسید.
اونوقتها تابستونها با دوچرخه کل محله رو زیر پا میگذاشتیم و امنیت زیادی بود
یادش بخیر حسن آقا بقال محل بود و کلی هوامون رو داشت .آب فرمان فرما خیلی با شکوه بود و اونقدر سرد بود که بیش از چند ثانیه نمیتونستی دستتو زیرش نگه داری .
یادش بخیر
( امروز کلی کار دارم . تدریس دانشگاه و یه مهمونی و یه عالمه کار گرافیکی و بچه ها )
من همون خاطرات کودکی در پرشین بلاگ هستم که دوباره شروع کردم به نوشتن و همه خاطرات کودکیم و بچه هام رو دوباره مرور میکنم و با نوشتن اونها دوباره شاد میشم
معمولا جلسه اول همه خودشون رو معرفی میکنند . من متاهلم و دو تا پسر شاخ شمشاد دارم و بلاگر ها منو خاله خاطرات صدا میکنند.از فردا اینجا خاطرات کودکیم رو دوباره مینویسم
