کودکی
خاطرات

عید شما مبارک
سلام و هزار تا سلام .

امروز اولین روز تعطیلاته منه

البته دانشگاهها تعطیله ولی من دو تا کتاب رو باید به نمایشگاه کتاب برسونم

امیدوارم ایلستریتور و فتوشاپ سی اس ۴ به نمایشگاه برسه. امشب با قطار با خانواده میریم یزد و دو سه روزی عکاسی میکنیم.

شرمنده وقت نمیکنم بنویسم . علی کلاس اولیه و هر روز باید دیکته بگم و خلاصه داره با سواد میشه . محمود هم اول دبیرستانه و بد قلقی های این سن رو داره.

امیدوارم سال خوبی رو شروع کنیم همراه با سلامتی و برکت

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:11  توسط مرجان کشاورزی | 
سلام و صد تا سلام
امیدوارم هنوز بهاری باشید.

خیلی خوشحال شدم بعد از مدتها تدادی از بلاگر ها رو تو پارک طالقانی قراری گذاشته بودند و دیدمشون از روی بچه های من که وقتی دوست شدیم ۶ ماهه بود و الان داره میره کلاس اول گذر زمان بیشتر دیده میشه .دوستان مجرد متاهل شده بودند و خالی از لطف نبود

شرمنده وقت نمیکنم به روز کنم اینجا رو . از ۸ صبح تمام تابستون سر کلاسم تا ۸ شب

۶ گروه جلوه ویژه با بچه های عکاسی و انیمیشن و کارگردانی دارم.

۲ گروه صفحه آرایی با بچه های گرافیک

۱ گروه کورل با بچه های گرافیک

۳ گروه  تجزیه و تحیل

۱ گروه هندسه نقوش

۱ گروه تاریخ هنر ایران

امروز هم ۲ تا ۴ دانشجوهام رو میبرم موزه جواهرات ملی زیر بانک مرکزی

تو هفته های بعد هم یک سری میریم شاهزاده عبد العظیم

فعلا خداحافط

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 8:53  توسط مرجان کشاورزی | 
عید آمد و عید آمد
بلاخره بوی عید به مشامم میرسه و حدود یک ماهی تعطیلی و کلی تمدد اعصاب

امیدوارم سالی که میاد سالی پر برکت و همراه با سلامتی و موفقیت باشه

علی آمادگی میره و دست و پا شکسته با سواد شده

محمود امروز از طرف مدرسه برای المپیاد ریاضی با ۹ نفر دیگه میرو ند منطقه امتحان. سه روز تو هفته هم به عنوان استعداد های والیبال انتخاب شده میره خیابون کمیل برای والیبال باید دو سالی بره و کار کنه تا شاید چیزی بشه. هر روز دراز تر میشه و من باید سرم رو بالا بگیرم تا نگاهش کنم تو سن ۱۴ سالگی ۱۸۰ باشه امیدوارم از دو متر نزنه بالا اون وقت باید نردبون بگذارم تا بغلش کنم

مهرداد که همسر گرامی باشه این روزها سرش خیلی شلوغه ۴ تا سر رسید داره و چند کارت پستال از صبح بین چاپخونه و صحافی در رفت و آمده

خدا را شکر من تا پنج شنبه تدریس بیشتر ندارم و دیگه تعطیل میشیم

من عید میرم جنوب. خرمشهر مستقر میشم و برای عکاسی میرم بندر گناوه و بوشهر فکر کنم دهم برگردم تهرون

شنگول و منگول باشید و گرگه بیاد بخوردتون

بدرود 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 7:0  توسط مرجان کشاورزی | 
سلام
سلام و صد تا سلام

من خوبم . امیدوارم شما هم خوب باشید. روزها پشت هم میگذره و من هم سخت کار میکنم و درس میدم و کتاب مینویسم

جمعه ۹۰ نفر رو میبرم ماسوله اردو

دو تا جمعه قبل هم رفتیم سمنان. چهار هفته قبل هم ۹۰ نفر رفتیم کاشان

کتاب این دیزاین رفته برای مجوز ارشاد. تاریخ هنر برای چاپ دوم رفته . هندسه نقوش هم نایاب شده دادیم برای تجدید چاپ

چند وقت قبل دیوونه رو تو کوچه مروی دیدم.زرشک هم دیروز اومد اینجا . کبوتر هم خوبه ازش خبر دارم. امیر تنها هم هنوز تنهاست. دلم برای دوستان بلاگر تنگ شده ولی هیچکس همت جمع کردن دوستان رو نداره.

علی میره آمادگی. محمود کلاس سوم راهنمایه . شبها آب نردبون میخوره و هر روز قد میکشه.فکر کنم الان ۱۸۳ قدش باشه .پاش هم ۴۵ شده. دیگه رو تخت جا نمیشه زمین میخوابه. من گاهی لباس هاشو کش میرم ولی اون نمیتونه مانتو روسری منو کش بره.

مهرداد هم مشغوله یک کار شمال گرفته و یکی هم اردبیل و دو تا سررسید مشغول کاره

کاش زندگی هم مثل فتوشاپ بود چیزهای بدش رو دلیت می کردیم و بعضی چیزها رو کنترل زد میزدیم

دانشجوها تنبلند و درس نمیخونند

این ترم ۴ گروه با بچه های کارگردانی و انیمیشن فتوشاپ دارم

۳ گروه عکاسی گروه گرافیک

۲ گروه هندسه نقوش گروه گرافیک

۲ گروه  پیج میکر

دو تا هم کلاس تست دارم

یکی منو نجات بده جایی سراغ ندارید برم خودم رو گم کنم؟

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:39  توسط مرجان کشاورزی | 
آخیش بلاخره تموم شد
سلام و صد تا سلام

بلاخره تابستون تموم شد و من هر روزش تذریس داشتم و از شنبه یک نفسی میکشم

تابستون شلوغی بود حتی یک سفر هم نرفتم

ترم جدید از ۱۴ مهر شروع میشه یعنی دو هفته تعطیلات برای من یعنی انجام یک عالمه کارهای نصفه و تکمیل اونها

امروز انقلاب بودم و دو سه تا کتاب و سی دی خریدم شد ۴۰ تومن گدا شدم با ۲ هزار تومن برگشتم خونه

ترم دیگه ۳ گروه عکاسی دارم

۴ گروه نقش توانایی دوره

۳ گروه  فتوشاپ

۲ گروه پیج میکر

راستی سفر بعدی ۲۷ مهر برای عکاسی میریم کاشون سفر یک روزه

شب خوش

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط مرجان کشاورزی | 
برنامه های عکاسی شروع شد
سلام و صد سلام

من خوبم مشغول نووشتن این دیزانم فکر کنم یک ماه دیگه بیاد بیرون

اولین برنامه جمعه ساعت ۷ صبح دم ورودی اصلی پارک ملت ساعت ۷ صبح

 

برنامه سفر همدان ۱۹ مرداد  ۵ صبح میریم ۱۱شب برمیگردیم

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:23  توسط مرجان کشاورزی | 
بازم سلام . بازم سلام
سلام. همچنان کار میکنم. و همچنان گرد و قلمبه میشم

 فکر کنم کم کم باید قل بخورم بجای راه رفتن

دیروز یک شعبه سر کلاس بودم یهو رئیس مرکز اومد سر کلاس صدام کرد تو دفتر کلی ترسیدم گفتم الان میگه چرا شلوار جین میپوشی. چرا جورابهات همیشه نارنجیه.....

دل و جیگرم اومد بیرون تا حرف زد ..... گفت به دلیل علاقه ئانشجوها و ارتباط خوبه شما با بچه ها شما از فردا مدیر گروه گرافیک این شعبه هستید......

فردا ساعت ۸.۵ صبح دانشجوهای تاریخ هنر رو میبرم شهر ری گردی . امیدوارم همشون بیان وگرنه مجبورم براشون غیبت بگدارم . شاید اونجا دعا کردن بختشون هم باز شد.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:47  توسط مرجان کشاورزی | 
بازم سلام
سلام . سلام. سلام.

خیلی وقته به روز نکردم  حق دارید غر بزنید

شرمنده ده روزی در گیر نمایشگاه کتاب بودم

کتاب فتوشاپ سی اس ۳ هم چاپ شد

همچنان تخته گاز مینویسم و درس میدم. جمعه هم ۲.۵ صبح میریم برای گلاب گیری

جای همه دوستان خالی

دلم برای همه دوستان بلاگر تنگ شده

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:10  توسط مرجان کشاورزی | 
سلام و صد تا سلام
پیشاپیش سال نو مبارک باشه

امیدوارم سالی همراه با برکت و سلامتی براتون باشه

امسال ۳ فروردین میرم جنوب و تا ۱۰ برمیگردم .

۳۱ فروردین یه برنامه سفر داریم به زنجان  اکثریت دانشجوهام هستند و بیشتر برای عکاسی میریم

فعلا بدرود

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:18  توسط مرجان کشاورزی | 
بعد از مدتها
سلام و صد تا سلام

خیلی وقت میشد که ننوشته بودم. سخت مشغول کار بودم. کتاب تستهای امتحان جامع و کاردانی به کارشناسی گرافیک تموم شد و رفته برای چاپ.

این ترم دیگه شهریار نمیرم و فقط اسلامشهر هستم و پنج تا علمی کاربردی داخل تهران

روزها پشت سر هم میگذره.

علی و محمود دارند بزرگ میشن

۱۸ اسفند یه سفر داریم میریم قزوین  هر کی دوست داره میتونه بیاد دو تا ولوو میشیم

باید برم دانشگاه تا ۴ عصر

صبحتون بخیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:44  توسط مرجان کشاورزی | 
بعد از مدتها
سلام و صد تا سلام

خیلی وقت میشد که ننوشته بودم. سخت مشغول کار بودم. کتاب تستهای امتحان جامع و کاردانی به کارشناسی گرافیک تموم شد و رفته برای چاپ.

این ترم دیگه شهریار نمیرم و فقط اسلامشهر هستم و پنج تا علمی کاربردی داخل تهران

روزها پشت سر هم میگذره.

علی و محمود دارند بزرگ میشن

۱۸ اسفند یه سفر داریم میریم قزوین  هر کی دوست داره میتونه بیاد دو تا ولوو میشیم

باید برم دانشگاه تا ۴ عصر

صبحتون بخیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 6:43  توسط مرجان کشاورزی | 
سفر كاشان
سلام و صد تا سلام

روزگار ميگذره و يواش يواش هم ميگذره.

الان از دارآباد اومدم دانشجوها رو برده بودم براي عكاسي. اين ترم خدا بخواد علمي كاربردي ها داره تموم ميشه. تو نظر سنجي  بالاترين رتبه رو آوردم و استاد منتخب ۵ علمي كاربردي شدم. البته معمولا دانشجوهاي تنبل دل خوشي از من ندارند چون ترم قبل ۱۷ نفر افتادند

بگذريم

سفر سفر سفر

جاتون خالي ماسوله خيلي خوش گذشت سه تا ولو بوديم و يك ميني بوس.

با دو تا ولوو ميريم كاشان

براي بازديد از  تپه سيلك. فين كاشان. خانه طباطبائيها و بروجردي ها

نفري ۱۰ تومن با عصرانه

ناهار و صبحانه بايد بياورند

زمان ۳ آذر

ظرفيت دو تا ولوو

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:22  توسط مرجان کشاورزی | 
خاطرات
یک زمانی خاطره ها به سالهای خیلی دور برمیگشت به کودکی و... ولی الان با سرعت هر روز میگذره و دیروز حکم خاطره رو پیدا میکنه

سه شنبه دو تا ولو دانشجو ها رو بردم ابیانه برای عکاسیو کلی خوش گذشت

جمعه ۱۲۰ تا دانشجو رو بردم بازار تهران و چاله میدون و سید اسماعیل و مولوی و همه رو سوار مترو کردم و رفتیم شاهزاده عبد العظیم و برج طغرل و چشمه علی و خلاصه دو تا از دختر ها دعواشون شد و گیس و گیس کشی و دو تا از پسرها به حمایت اومدند و من هم اومدم جداشون کنم دو تا کتک هم من خوردم و ۴ تاشون رو فرستادم کمیته انظباطی و هنوز جوابش معلوم نیست.

هر روز دانشگاه تدریس دارم . ۶ تا از کتابهام چاپ شده و دو تای دیگه هندسه نقوش ایرانی و مبانی هنرهای تجسمی رو دارم مینویسم و خلاصه همه اش کار و کار و کاره

برای ۱۲ آبان میخواهیم بریم ماسوله احتمالا ۳ تا اتوبوس میشیم

نفری ۱۲ تومان با صبحانه و عصرانه ۵ صبح از ونک راه می افتیم و ۱۲ شب برمیگردیم.

شب خوش

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 20:58  توسط مرجان کشاورزی | 
یه عالمه نوشتم  همه پرید
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:37  توسط مرجان کشاورزی | 
سفر به زنجان تفاوت گدم با قدم
جاتون خالی از دوشنبه همه کلاس هام رو پیچوندم و تا پنج شنبه رفتم سفر با اهل و عیال

زنجان هوای عالی داشت . شهر  کوچک و خوبی بود

همه جاهای دیدنی رو دو روزه دیدیم

نکته جالب سفر پیدا کردن آدرس ها بود که ما از هر کسی میپرسیدم ببخشید تا موزه رختشورخانه چقدر راه مونده همه میگفتند :دو گدم

و ما به این نتیجه رسیدیم که هر گدم آنها حدود ۱۵۰ قدم ما میشه

باید دانشجوها رو ببرم موزه ایران باستان دیگه وقت ندارم

عکاسی دیجیتال شنبه آینده از چاپخونه میاد بیرون

خداحافظ

2 نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 8:40  توسط مرجان کشاورزی | 
یه چیزی تو مایه جهنم
سلام و صد تا سلام .

هوا همچنان گرمه و من فعلا ۳ روز در هفته و از هفته دیگه ۶ روز هفته تدریس دارم

۶ گروه عکاسی دیجیتال و سه گروه صفحه آرایی و سه گروه کورل دراو و فری هند

بچه ها خوبند . علی شیطونی میکنه . محمود دو روز مدرسه میره و دو روز پرتاب و دو روز کلاس زبان

مهرداد هم مشغوله خدا را شکر .

کتاب عکاسی به نصف رسیده و دارم مصورش میکنم. جزوه صفحه آرایی تموم شد و شنبه باید بدم به دانشجوها

رفتم دکتر باید ۱۱ کیلو کم کنم و ده روزی میشه رژیم رو شروع کردم . خدا را شکر خوب پیش میره فکر کنم ۳ کیلویی کم کرده باشم.

هوا گرمه عین جهنم غذا هم که نمیشه خورد . خلاصه این هم یه جور تابستونه دیگه . فکر کنم آخر مرداد و چند روز اول شهریور برم همدان و یک نفسی بکشم

فعلا برم به جون کتاب عکاسی

2 نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:6  توسط مرجان کشاورزی | 
مینویسم مینویسم مینویسم پس هستم
سلام و صد تا سلام

روزهاي گرميه و من همچنان سخت كار ميكنم و مينويسم

عكاسي ديجيتال خيلي كار داره صفحه آرايي نصف رو رد كرده . واژه نامه لغات هاي برنامه هاي گرافيكي تموم شده و بايد مصور بشه

خلاصه همه خوبيم و سخت كار ميكنم

فردا شهريار ژوژمان دانشجوهامه و تا عصر بايد اونجا باشم

فردا روز شلوغيه برام دعا كنيد شل و پل نشم

علي شيطون شده و محمود پرتاب وزنه ميره شيرودي و زبان ميخونه

مهرداد هم مشغول ويراستاري كتابهاي منه و كارشو تو زامياد شروع كرده

شب خوش

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 21:28  توسط مرجان کشاورزی | 
تابستانی گرم
سلام و صد تا سلام . من زنده ام و سخت مشغول کار هستم . امتحانات شروع شده و مشغول گرفتن امتحانات و صحیح کردن ورقه هستم . محمود با معدل ۱۹.۵۲  رفت کلاس دوم راهنمایی و یک ملیون تومن شهریه براش دادم. علی شیطونی میکنه و خلاصه میگذرونیم . کتاب پیج میکر آخرین مراحلشو طی میکنه . صفحه آرایی تصویر هاش مونده و عکاسی دیجیتال هم هنوز نوشته هام رو یکدست نکردم

فروش کتابهام بد نبوده مشغول مصور کردن اونها هستم برای چاپ دوم .

از دوستان خبر چندانی ندارم. نیما کیشه . نرگس اسباب کشی کرده . اکبر مشغول امتحاناته و مهدی هم سر کاره . وحید قند میفروشه . راستی کسی آدرس وبلاگ پرنیان رو داره برام بفرسته . سخت نگرانشم

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 5:27  توسط مرجان کشاورزی | 
سلام و صد تا سلام حدود دو ماهی میشه که ننوشتم . سرم شلوغ بود و برنامه وحشتناکی داشتم

هر روز حتی جمعه ها تا ۷ عصر سر کار بودم و در هفته ۶۲ ساعت تدریس دیگه انرژی برای وبلاگ نویسی نمیگذاره

از خبر های این دو ماه بگم دو تا کتابم چاپ شد کورل دراو و فری هند و مشغول ویراستاری دو تای دیگه فتوشاپ و پیج میکر هستم.

ترم دیگه باید عکاسی دیجیتال درس بدم و کلی مطلب برای مطالعه مونده

علی جای زخم لبش بهتر شده و همچنان مشغول شیطونیه

محمود امتحان هاشو میده و سرش گرمه

مهرداد هم دنبال کار میدوه و فکر کنم از شنبه مشاور هنری زامیاد بشه و دیگه هستیم

 

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 20:9  توسط مرجان کشاورزی | 
قرار بلاگری
سلام و صد تا سلام

روزهای سال جدید میگذره و سخت میگذره

روز ۱۳ عید علی تو پارک خورد زمین و یه مرد گنده که داشت زو بازی میکرد افتاد روش و دندونش فرو رفت تو لبش و خلاصه بیمارستان و بخیه و از این حرفها دیروز بخیه هاشو کشیدیم

هر روز دانشگاه دارم و غروب که میشه آرزو های عجیبی به سراغم میاد . کاش میشد روی دست راه رفت و یا ساعتهایی ویلچر سواری کرد و خلاصه روزگار رو میگذرونیم

جمعه ۲۵ فروردین پارک ساعی زمین بازی یه قرار گذاشتیم ساعت ۱۰  هر کی دوست داشت میتونه بیاد من هم با بچه هام میام

باید کم کم شال و کلاه کنم و راه بیافتم

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 4:42  توسط مرجان کشاورزی | 
عیدتون مبارک
حدود ۳۰ ساعت تا سال تحویل مونده

هر سال خیلی منتظر عید بودم  ولی امسال من منتظرش نیستم ولی اون داره میاد . همه کارهای عید رو انجام دادیم. تخم مرغ ها رو با علی با پوست پیاز و تفاله چایی رنگ کردیم و سبزه عید رو خریدیم و روبان قرمز قشنگی به کمرش بستیم . ماهی ها رو تو تنگ بزرگی انداختیم.

لباس عید بچه ها هم حاضره و خلاصه هیچ مشکلی نیست بجز نگرانی من در باره سال آینده

نمیدونم چه جور سالیه . سالی جنگی . سالی با آرامش . سالی پر از شادی و نشاط یا سالی پر از درد سر 

امیدوارم هر چه خدا میخواد و تقدیر ماست همون بشه و دعا میکنم همه سلامت باشند و خداوند تحمل ما رو بالا ببره

آرزوی سلامتی و شادی رو برای تمام بلاگر ها دارم . دم سال تحویل من رو هم دعا کنید

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط مرجان کشاورزی | 
کار و کار و کار
سلام و صد تا سلام

دوستان میگن زود به زود بنویسم . بجز اینکه دل شما هم مثل من آشوب بشه چیز دیگه ای نیست همه اش کار و کار و کاره

علی شیطونی میکنه و سخت مشغول کار با برنامه های هنریه و هی خرابکاری میکنه و تازگی دانلود برنامه هم یاد گرفته قابل توجه دوستان جدید علی ۴ سالشه و پسر کوچیکه است. ( عکسهای علی رو تو فتوبلاگم گذاشتم میتونید ببینید لینکش کنار صفحه است )

امیر محمود درس میخونه و صفا میکنه و تلویزیون میبینه و اون هم سرش به کار خودش گرمه

مهرداد همسرم داره دنبال کار های آخر ساله و سر رسیدی که طراحی کردیم رو نظارت و چاپش رو داره میگذرونه و فکر کنم تا آخر هفته تموم بشه

من هم تخت گاز درس میدم

دو روز شهریار یه روز علمی کاربردی و دو روز اسلامشهر روی هم ۳۰ واحد درسی تدریس دارم

زندگی پیش میره اصلا حوصله عید رو ندارم

فردا صبح باید برم اسلامشهر با ۴ گروه از دانشجویان نقاشی تدریس نقاشی دیجیتال دارم

برم یه شامی بخورم شب خوش خوابهای خوب ببینید

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:33  توسط مرجان کشاورزی | 
گزارش یک روز
دیروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم و بدو بدو جزوه درس هندسه نقوش رو پرینت کردم و شال و کلاه کردم و صبحانه ای خوردم

ساعت ۵.۵ از خونه زدم بیرون . تهرون قیافه عجیب و ترسناکی داشت . درختهای تو هم خیابون ولی عصر صدای آب وحشتناک ترش کرده بود و آدمهای مریضی که هی بوق میزدند و نرخ تعیین میکردند. با اتوبوس خودم رو به سر  مطهری رسوندم و باز با اتوبوس دیگه ای به مترو رسیدم . از پله های مترو که پایین میرفتم یاد فیلم روح افتادم . روح هایی که تو مترو زندگی میکردند . بلاخره مترو اومد و بعد از هی خط عوض کردن ساعت ۷ خودمو رسوندم به ایستگاه ورد آورد کرج و باز اتوبوس سواری و خسته ساعت ۸.۱۵ رسیدم دانشگاه . از ۳۳ تا دانشجو ۷ نفر اومده بودند . دانشگاه شهریار روبروی  قبرستون شهره و نسیم خوبی که میوزه قبرهای متروکه کلی هوای دانشگاه رو رومانتیک میکنه . درس دادم و حرف زدم و حرف زدم

ناهار یه غذای افتضاح گذاشتند جلومون که پر از پیاز روغن و کشمش و عدس بود و من نتونستم بخورمش به بوفه دانشجوها پناه بردم و یاد دوره دانشجویی بین دانشجوها خودم رو قاطی کردم و ناهار ساندویجی خوردم

کلاس عصر ۴۰ نفر بودند که ۲۳ نفر اومده بودند و  کلاس تا ۶ بود ولی دانشجوها یه مداد هم با خودشون نیاورده بودند و ساعت ۳.۵ تعطیل کردیم

این بار با خطی های شهریار برگشتم یه چیزی تو مایه خود کشی بود تو جاده مخصوص که پر از تریلی بود با سرعت ۱۲۰ میرفت و هی لا کشی میکرد من هم چشمهام رو بسته بودم ۲۵ دقیقه رسید آزادی و خلاصه براتون بگم ۴.۵ خونه بودم.

امروز تهرون تدریس دارم .امیدوارم حالا دانشجوها چیزی یاد بگیرند

علی و محمود خوب هستند و محمود بزرگه بیشتر دلتنگی برای من میکنه که هر روز دانشگاهم

یکی از ماهی های عید مرد بیچاره عید رو هم ندید

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 6:0  توسط مرجان کشاورزی | 
عید داره میاد
 

سلام و صد تا سلام

امروز  کوچه برلن و منوچهری و اسلامبول بودم . حال و هوای هر سال رو نداشت و نه همهمه ای و نه شور و حالی برای  عید

البته من برای شاد کردن بچه ها و آوردن حال و هوای عید دو تا ماهی  قرمز خریدم و اومدم خونه

امروز همه اش به دنبال بلوز مرد عنکبوتی و جوراب مرد عنکبوتی گذشت

فردا تا شب دانشگاه دارم

شاید یه برنامه برای چهارشنبه سوری بگذاریم و دور هم باشیم

منتظر خبر های بعدی باشید

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 13:53  توسط مرجان کشاورزی | 
دنیای واقعی و مجازی
دیروز علی کوچولو گیر داداه بود که باید برای من عنکبوت بخری هی میگم عنکبوت برای چی

میگه : برای اینکه منو نیش بزنه من  انگشتام خار در بیاره بشم مرد عنکبوتی

هر چی توضیح میدم  تو کله اش نمیره

هر روز امتحان میکنه ببینه میتونه از دیوار بالا بره

من چکار باید بکنم

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 8:46  توسط مرجان کشاورزی | 
ماجراهای مترو
چند وقتی بود دلم میخواست درباره مترو  مطلب بنویسم

دو سالی میشه که حداقل هفته ای دو بار با مترو میرم و میام . قسمتهای جلو مترو زنونه است و بقیه قسمتها میتونند خانومها هم برند که معمولا ترجیح میدن اگر تنها هستند در قسمت زنونه باشند تا هزار جفت چشم آدم رو گرد نگاه نکنه خلاصه  در قسمت زنونه که سه واگن اول قطاره خانومها از همه تیپ دیده میشند هنگام رفت از خط میرداماد به سمت شهر ری بیشتر صبحها دانشجوهای خواب آلود هستند که چرت میزنند و مترو خلوت تره ولی از شهر ری به میرداماد صبحها حسابی شلوغه و بیشتر کارمند ها هستند که سر کار میرند

جالب ترین قسمت این مترو فروشندگان دورگرده که تو تمام خطوط وجود دارند و اول خط سوار میشند و تا عصر تو مسیرهای مختلف میچرخند

انواع فال با طوطی و بدون طوطی رو دختر بچه های کوچیک میفروشند . آدامس فروش و شورت و کرست فروش که حسابی بازارش داغه و خانومها از وقت استفاده میکنند و کم مونده اون وسط پرو هم بکنند . روسری فروش و کرمهای گیاهی مثل کوهان شتر و خلاصه امروز کتاب میفروخت کتاب راههای نزدیک شدنه به امام زمان که این یکی دیگه نو بر بود

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:25  توسط مرجان کشاورزی | 
عروسی از نوعی دیگر
ژریشب آخرهای شب بود که تلفن زنگ زد و یکی از دوستان قدیم مهرداد بود و فرماندار سابق خرمشهر و خلاصه گفت که فردا شب دعوتیم عروسی سالن بانک  سپه

دیشب حاضر شدیم و رفتیم اونجا  . یه ماشین خوشگل رو گل زده بودند و معلوم بود که بالای ۲۰۰ تومن برای طراحی گل ماشین عروس ژیاده شده بودند.

طبقه پایین آقایون بودند و ژدر عروس به پیشوازمون اومد و در حالیکه کمی لنگ میزد که یادم افتاد یه پاش مصنوعیه  و یادم افتاد که عروسی ما هم با یک پا اومد و اونوقتها از پای مصنوعی هم استفاده نمیکرد. حالا دکتراشو گرفته بود و دانشگاه  درس میداد و منصبی هم داشت

رفتیم بالا و مادر عروس هم سراغمون اومد  که خانوم دکتری بود و خلاصه خیلی همه شیک و مد بودند و همه تلاششون رو کرده بودند که به زیباترین حالت در بیان

عروس دانشجوی لیسانس معماری و د وماد فوق لیسانس معماری میخوند علم و صنعت  . کلی پذیرایی کردند  بره بریان و پنج نوع غذا و ۴ نوع سالاد و دسر 

 یکباره دیدم دو تا دف با بلند گو و خانومی چادری از اون یه چشمی ها وارد شد و بالای سن رفتند و مولودی خوندند و عروس با مولودی میرقصید .

خلاصه پایین هم همین بساط بود آقایی با دو تا دف و مولودی .

برام جالب بود تا حالا مولودی نرفته بودم برای همه عادی بود و کسی از رفتارهای بقیه تعجب نمیکرد. آخر مجلس هم بدون استثنا همه چادر کردند و از اون چادری های یک چشمی  و رفتند .

خیلی برام عجیب بود . من  تو عروسی از همه ساده تر بودم و تو  لابی از همه  فجیع تر . راستی چرا مردم اینقدر تفاوت دارند ؟

کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 18:55  توسط مرجان کشاورزی | 
علی و کارتونها
سلام و صد تا سلام

من موندم با این علی و کارتونهاش چه کار کنم

دیروز گوله کاموا رو پیچیده بود به همه اتاقها و مثل جری همه جا رو نخ کاری کرده بود

پریروز به اصرار براش تیر و کمون خریدم و خلاصه میگه چرا بال نخریدی مثل کارتون باگزبانی مثل اون فرشته هه من بال بزنم تو آسمون

امروز از من پنیر زرد میخواد که سوراخ سوراخ باشه میگه چرا مال تام و جری زرد و سوراخ داره

خلاصه من حسابی در مونده شدم

-------------

محمود امتحان داره و ۲ درجه تب ویروسی

علی دارو میخوره. زندگی میگذره . نمیدونم چرا امسال زمستونش هم زمستون نیست

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:41  توسط مرجان کشاورزی | 
سلام و صد تا سلام
بازم سلام

روزها پشت سر هم میگذره

خدا را شکر بچه ها و مهرداد سلامتند و این بالاترین نعمته

امروز آخرین جلسه  دانشگاه آزاد بود و  اسلامشهر هم تموم شد

ترم دیگه از ۲۰ بهمن شروع میشه و اکثر روزهام رو پر کردم

علی به فلسفه های جدیدی از بابا نوئل رسیده میگه : فکر کنم بابا نوئل مثل خدا میمونه چون تو آسمونه و میدونه هر بچه ای چی دوست داره.

امروز چهلم استاد ممیز بود و کلی شلوغ بود و عکاسی کردم و الان خسته و داغونم

خدا کنه شب راحت بخوابم

شبتون خوش

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 20:29  توسط مرجان کشاورزی | 
کریسمس مبارک
امشب شب کریسمسه و من برای بچه ها و مهرداد کادو خریدم و یه لنگه جوراب هم بالای تختشون آویزون کردم

من عاشق جشن هستم . مهم نیست جشن مسیحی هاست یا مسلمونها یا یهودی ها . باید شاد بود و باید تخیل رو در بچه ها زنده نگه داشت .

علی سوال پیچم کرده درباره بابا نوئل که چطوری میاد ؟ اون که کلید خونه ما رو نداره. چراغ خاموشه جوراب رو پیدا نمیکنه. چه شکلیه ؟ با چی میاد؟  لباسش چه رنگیه؟

 

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 20:25  توسط مرجان کشاورزی | 
Counters
internet credit cards